
Aum
اوم [مرغی که بال راستش حرف A،
بال چپش حرفU، و حرف
M دم اوست،
و سری به درازای نیم متر دارد. م. ک. با سیمرغ، یا عنقای ابیض در عرفان اسلامی.]
نشر ایترنتی دانشگاه حکمت
الهی
آوای سکوت
پاره های برگزیده ای از «کتاب دریافت های طلایی»
برای سالکان[1]
هلنا پترووّانا
بلاواتسکی[2]
ترجمه و تحشیه : حسین مریدی
این کتاب، نمونه ای نیایشی از حکمت
الهی است که به بیداری درونی و بالشِ جویندگان می انجامد تا بتوانند بین طریق رحمت
و راه نفس یکی را، برای خود، برگزینند.
بازفرآوری واژه به واژه ای است
از چاب اصلی (
IBSN
این
نشر دانشگاهی از سال
PO Box C, Pasadena, CA
e-mail: tupress@theosociety.org;
voice: (
fax: (
کاتالوگ چاپی را به درخواست شما در اختیارتان قرار می دهیم.
این کاتوگ را از اینترنت TUP
Catalog نیز می توانید بگیرید.
پیشگفتار
این نوشتار را که از «کتاب دریافت های طلایی» [3]
گرفته ام، از جمله آثاری است که اشراف به دانستگی های آن برای دانشجویان عرفانِ
شرق در مدارس آن دیار ضروری است. کتاب مقبول بسیاری از حکیمان الهی می باشد. چون
نویسنده با بسیاری از این دریافت ها آشنایی دارد. ترجمه ی این اثر برای او کاری
چندان دشوار نبوده است.
همه
می دانند که، در هندوستان، گوروها [4]
(استادان و مرشدان) برای پیشرفت روحیِ شاگردان خود از روش های متفاوتی استفاده می
کنند؛ علت این تنوع را نباید تنها در تفاوت هایی جستجو کرد که در شش مکتب فلسفی
هند وجود دارد، بلکه لازم است بدانیم که نظام هر گورو، بسیار سرّی و خاص خود اوست؛
و معمولاً آن را به دیگران نمی نمایاند. اما در آن مکاتب باطنی موجود در فراسوی
هیمالیا، جز در آن مواردی که بین معلومات گوروی لامایی با تعلیماتش تفاوت بسیار
ناچیز است. چنین اختلافی چندان چشمگیر نیست،
اثری
را که ترجمه کرده ام بخشی است از همان سری کارهایی است که
از میان «بندهایی»[5] از کتاب جینانا[6]
برگزیده ام، و همین «بندها» بود که اساسِ کتاب آموزه ی راز[7] را پی ریخت. این کتاب
را با اثری بزرگ و عرفانی که عنوانش پاراماتها،[8]
ست، و بنابر افسانه های ناگارجونا [9]
به ناگاس ها [10] ، یا «مارها» (که در
واقع عنوانی برای سالکان باستانی است)، به ارهات[11]
بزرگ تحویل داده شده است، «کتاب دریافت های طلایی» نیز همین موضوع
را تأیید می نماید. با این حال شعارها و پنداشت های آن، علی رغم اصالت و اصولی که
دارند، در آثار سانسکریت وجوه متفاوتی دارند. از باب مثال، در رساله ی عالی دنوانِشواری،[12]
کریشنا، ارجونا [13]
را با رنگ های درخشانی توصیف می نماید که معرفِ یوگی[14]
به اشراق رسیده ای است؛ این قضیه در اوبانیشادهای[15]
خاصی هم بر همین منوال بیان می شود، که امری طبیعی است، زیرا اکثر ارهات
های بزرگ، اما نه همه ی آنها، پیروان گاوتاما بوددها[16]
، و در اصل هندو و آریایی هایی هستند که به تبت مهاجرت کرده اند، و اصلاً
مغولی نیستند. در ضمن، کتاب هایی بسیار زیادی که از اریاسانگا [17]
بر جای مانده است، مؤید همین منظر است.
این آرهات ها دریافت های اصیل
خود را در الواحی ثبت می کردند که به شکل مربع مستطیلِ نازکی بود. نسخه های دیگری
از آن دریافت ها در الواح کنده کاری دیده شده است. این الواح، یا اوراق فلزی،
معمولاً در محراب هایی نگهداری می شوند که در مرکز معابد قرار دارند، یعنی جایی که
مکاتب «عبادی» یا مَهایانا (یوگاچاریا)[18]
برپاست. الواح به گونه های مختلف نوشته شده اند، که برخی به زبان تبتی است، اما
اغلب به خط نمادی (اندیشه نگاری) می باشند. لازم است بدانیم که زبان کشیش مآبانه
(سنزار)،[19]
را افزون بر الفبایی که خاص آنهاست، می توان به چند وجه نگارشی، و به ارقام سرّی
برگردان نمود؛ اکثر این الواح از خصیصه ی
خط نمادی[20]
برخودار اند، نه از خط هجایی. روش دیگر نگارش، ( که در زبان تبتی، لوگ،[21]
نامیده می شود)، استفاده از ارقام و الوانی است، که هر کدام از آنها را می
توان با یکی از حروف الفبایی تبتی تطبیق نمود، (الفبایی که سی حرف بسیط و هفتاد و
چهار حرف مرکب دارد) و الفبای رمز نگاری[22]
کاملی را تشکیل می دهد.
خواندن متونی که دارای خط نمادی هستند، شیوه ی مشخصی دارد که از شباهت به
استدراکِ علایم و نشانه های نجومی برخوردار می باشد؛ منظورم این است، که دوازده
حیوانِ منطقه البروج و هفت رنگ اصلی، هرکدام دارای سایه ی سه گانه ای هستند؛ یعنی،
نور، اصل و تاریکی ــ که جای سی وسه حرف الفبایی بسیط را برای کلمات و جملات می گیرند.
چون در این روش، تکرار پنج باره ی دوازه «حیوان» و مضاعف شدن آن با پنج عنصر و هفت
رنگ، تمام الفبایی را کامل می کند، که از شصت حرف مقدس و هفت رنگ ترکیب شده اند.
علامتی که در آغاز متن گذاشته می شود مشخص می کند که خواننده باید آن را به شیوه ی
الفبایی هندی هجی کند، چون هر کلمه به سادگی دارای یک معادل سانسکریتی است؛ و اگر،
آن را بنابر اصول زبان چینی بازخوانی کند، با خط رمز نگاری چینی هم تطبیق می شوند.
اما، آسان ترین راه این است که خواننده آن را یه هر زبانی که دوست دارد، و
برای او مقدور و ممکن است، بازخوانی کند، و اهمیت خاصی برای زبان قایل نشود، چون
علایم و نمادها همانند ارقامی عربی هستند، که در میان عرفای آشنا و شاگردانشان از
اهمیت همگانی و جهانی برخودار بوده اند. یکی از وجوه نگارشی چینی هم داشتن چنین
ویژگی هایی است، که هر آشنایی با علایم و نشانه ها، صرف نظر از زبان مادری خود، می
تواند آن را به آسانی بخواند: من باب مثال فردی ژاپونی آن را به زبان خود همان گونه می خواند که شخصی
چینی آن را به زبان چینی می خواند؛ و در نهایت، هر دو استنباطی یکسان خواهند داشت.
کتاب دریافت های طلایی ــ که پاره ای از آن به زمان پیش از بوددهیگرایی و بقیه به زمان های بعد
تعلق دارد ــ شامل تقریباً نود رساله ی مختصر و متمایز می باشد. من سال هاست که سی
و نه رساله را یاد گرفته و ازبرکرده ام. اما اگر بخواهم به ترجمه ی بقیه همت
گمارم، ناگزیر خواهم بود یادداشت های پراکنده ای را که دارم، بارها و بارها، در
میان اوراق و نوشته هایی شخصی بی نهایت زیادی جستجو کنم که در طول بیست سال گذشته
گردآورده ولی متأسفانه هنوز مرتب نکرده ام. و این به هیچ وجه برای من کار آسانی
نیست. در ضمن ترجمه ی تمام آنها هم به شیوه ای که عاری از خودخواهی، و در عین حال
دقیقاً مربوط به موضوع باشد، و نیز به معنای دقیق کلمه، محتوای موضوعات را افاده،
و به زینت اخلاقیات عالی آراسته باشد و شیرینی جان کلام را به خواننده بچشاند،
ممکن و مقدور نیست. زیرا، تا خود انسان به گونه ای جدّی خواهان و جویای خودشناسی
نباشد، هرگز گوش شنوایی برای پندهایی که از چنین ماهیتی برخودار اند وجود نخواهد
داشت.
با این حال، این اخلاقیات
مجلدات بسیار زیادی را در ادبیات شرق، بویژه در اوپانیشادها، فراهم آورده است. کریشنا
به ارجونا می گوید، «تمام هوس های زندگی را بکشید.» آن هوسی که فقط در جسم،
یعنی در موتور نفس[23]
جای کرده است، اما نه آن نفس کلی[24]
را که «ازلی، و لایزال است، که نه می کشد و نه کشته می شود»[25]
تعلیم سوتتا نیپاتا[26]
: «امحای کامل حس است؛ «به خوشی و درد، برد و باخت، پیروزی و شکست یکسان بنگرید.»
و نیز، « فقط به لایزال پناه ببرید». کریشنا در همه حال تکرار می کند، « حس
جدایی را از میان بردارید، ذهنی[27]
که از حواس پیروی کند، متزلزل است، و روح[28]
را چنان نومید می کند که چون زورقی که بر روی آب است، دستخوش بادی است که آن را به
هر سوی که خواهد بگرداند»[29]
(Bhagavatgita II.
بنابراین بهتر آن دانستیم تا
گزیده ای مدبرانه از رسالاتی را برگزینیم که برای عارفان واقعی معدودی که در جامعه
ی حکمت الهی هستند مفید باشد، و پاسخگویی نیازهای آنان باشد. فقط اینانند که قدر
این گفتارهای کریشنا ـ کریستوس را در مورد «نفس کلیه Higher Self » می شناسند: ـ ـ
«حکیمان برای زندگان یا مردگان افسوس نمی خورند.
من و شما، و این حاکمان از ازل بوده ایم؛ هیچ گاه هیچ کدام از ما از این به بعد از
بین نخواهیم رفت.»
در این ترجمه، کوشیده ام تا زیبایی ادبی و
آن صور خیالی را که خصیصه ی متن اصلی است حفظ کنم. قضاوت در باره ی توفیقی که بر
این سعی بلیغ داشته ام با خواننده است. ـ ـ «ه. پ. ب.»
نسخه ی اینترنتی چاپخانه ی دانشگاه حکمت الهی
آوای سکوت
تألیف هلنا. پترووانا. بلواتسکی
گزیده های پراکنده
ای از « کتاب دریافت های طلایی»
برای استفاده ی روزانه ی
مریدان LANOOS
(DISCIPLES).)
ترجمه و تحشیه ی
ه. پ. بلواتسکی
نیایشی از متون
کلاسیک حکمت الهی، در باره ی بیداری درونی و گسترش آن. شما بین طریق رحمانی و یا
نفس، کدام یک را انتجاب خواهید کرد؟
بازفرآوری واژه به
واژه ای است از چاب اصلی
IBSN
علایم در زمانی
(Diacritical marks
) از این نسخه ی الکترونیکی به علت محدودیت های صفحه آرایی ASCII و به منظور دستیابی
آسان حذف شده است.
فهرست
مطالب
پیشگفتار
پاره ی
پاره ی
پاره ی
آوای سکوت تألیف ه. پ. بلاواتسکی
پاره ی یکم
آوای سکوت
هلنا.
پترووانا. بلاواتسکی
این دستور نامه
ها برای کسانی است که از خطرات اددهی پست[30]
[قدرت خارق العاده ای ویرانگر] (1) بی خبراند.
کسی که آوای نادا[31]
[ندای روح یا جان] را که« صدایی بی آوا،» ست، (2) بشنود، و آن را بفهمد، باید ماهیت دهارانارا [32] [تمرکز ژرف] را آموخته باشد.
چون سالک نسبت به اهداف دریافتی بی تفاوت
شد، باید راجاه [وارستگی و بی گناهی] ،[33]
را که فراور اندیشه است بیابد، و چون یافت، آن کسی است که از توهم رها و از خواب
بیدار شده است.
ذهن قاتل بزرگ حقیقت است.
پس مرید باید قاتل را قبل از اینکه مقتول او
گردد به قتل برساند. زیرا: تا زمانی که صورت خویش بر او غیر واقعی می نماید، تمام
صورت هایی را که در رؤیاها دیده است همان گونه می بیند که در بیداری دیده است؛
چون از کثرت شنیداری فارغ آید، کلام یکتایی
را ادراک کند ـ و این صدای درونی صداهای بیرونی را از میان بردارد.
آن گاه، نه تا آن گاه، قلمرو اسات؛
یعنی، دروغین، را رها کند و به خطه ی سات[34]؛
یعنی، راستین درآید.
پیش از آنکه جان
بتواند به دیدار نایا آید، باید به هارمونی درونی دست یافت، و چشمان سر را باید
نسبت به تمام توهمات کور کرد.
پیش از آنکه جان توان
شنیدن یابد، صورت خیال (انسان) باید نسبت به غرش ها چون نجواها، و نسبت به ناله
های پیلان مانند وزوز کرم های شبتاب کر شود.
پیش از آنکه جان
بتواند فهیم شود و به یاد آورد، باید با گوینده ی ساکت چنان درآمیزد، که صورت گِل
در دست کوزه گر در آغاز کار در ذهن او شکل می گیرد.
چون آن زمانی است که
جان می شنود، و به یاد می آورد.
و آن گاه با گوش جان سخن آوای سکوت را نیوشد ـ و
گوید: ــ
اگر جان به
هنگام شست و شوی در نور آفتاب زندگی تبسم کند، اگر زمانی که هنوز در گوشت و خون
است، نغمه سراید؛ اگر در درون قلعه ی توهم سرشک ریزد، اگر کوشد تا بندهایی را بگسلد که او را به استاد
بزرگ[35]
(4) پیوسته اند، بازهم، ای مرید راه، جان هنوز زمینی است.
تا زمانی که غنچه ی
جان (5)[36]
[نفس انسانی در مقابل نفس حیوانی و نیز نفس کلّیّه الهی] به آشفتگی جهان گوش می
سپارد؛ و پاسخگوی صدای غرش توهم بزرگ [عالم شهادت] باشد (
زمانی که پوششی قوی تر
یابی، جان از پناهگاه امن بیرون خرامد و معبد حفاظی خود را رها می کند، بند سیمین
خویش می گستراند و پیش می رود؛ زمانی که به صورت خیالی خویش در امواج فضا می نگرد
و نجوا کنان می گوید، «این منم،» ـ ـ اعلام می کن، ای مرید راه، که جان در شبکه
های غفلت و گژپنداشتی گرفتار آمده است. (7)[38]
این دنیا، ای مرید راه، جهنم غم هاست، که در آن و در مسیر راه امتحانات هولناک، و تله های غفلتی به نام «بدعت بزرگ» [39] [منظور عدم جدایی نفس انسانی از نفس کلّی است] برای به دام انداختن نفس والای تو نهاده اند (8)
دنیا، ای مرید نا
آگاه، چیزی جز دروازه ی حزن انگیزی نیست که به تاریکی غروبی منتهی می شود که در سر
راهِ درّه ی حقیقی قرار دارد ـ ـ آن نوری را دریاب که هیچ بادی آن را نمی کشد، آن
روشنایی [چراغی] را که بی فتیله و سوخت می سوزد. [40]
[مقایسه کنید با سوره ی نور آیه ی
قانون بزرگ می گوید: ـ ـ «برای اینکه تمام و
کمال بر تمامی نفس کلّی عارف راستین (9)[41]
شوی اول باید به نفس کلّی عارف باشی. » برای رسیدن به دانستگی آن نفس کلّی، باید
نفس را به بی نفسی[42]،
، وجود را به عدم[43]
تسلیم کنی، آن گاه از آرام گرفتن بین بال های مرغ بزرگ عاجز خواهی ماند. آری،
آرامش بین بال های لم یلد، و لایموت شیرین است، آن که اوم[44]
(10).[45]
است در تمام دوران های ازلی(11).[46]
[هر قرن برهمن 4,320,000,000 برابر با سال است
بر مرغ زندگی سوار شو، اگر آن را می شناسی (12)[47] [منظور
این است که یوگئی که روی اوم تمرکز کامل کند از تأثیرات کارمیک در امان
خواهد بود. چون اوم نمادی از خداست.[48]
زندگی [فیزیکی] را تسلیم کن، اگر طالب زندگی
[معنوی] هستی. [موتوا قبل ان تموتوا] (13)[49]
سه سرا، ای زائر از پای درآمده، به آخر مشقت
ها منتهی می شود. سه سرسرا، ای فاتح مارا Mara
، تورا از سه حالت (14)[50]
[سه حال آگاهی در بیداری، رؤیا، و رؤیای عمیق] به چهارمین[51]
(15) [حالت آگاهی معنوی بسیار بالا و بدون خواب]
و از آن جا به هفت عالم [52]
(16) [هفت عالم وجود یا حالات معنوی، که هفتمین
آن فراسوی زمان و مکان است؛ کسی که به این عالم برسد، بُعد زمان و مکان برای او از
میان می رود، و به مرتبه ی برهمنی
می رسد.] می برد، عالم آرامش ابدی.
اگر اسمای آنها را یاد می گیری، پس به دقّت
گوش فراده، و به خاطر بسپار.
نام سرای اول جهل است ـ ـ اویدیا
[53]
سرایی است که در آن روشنایی را می بینی، در آن زندگی می کنی و می میری[54] (17) [عالم شهادت، یا ناسوتی.]
نام سرای دیگر، سرای یادگیری است، که[* سرای آزمایش است.]
در آن سرا جانت شکوفه های زندگی را می یابد، اما
در زیر هر گُلی ماری حلقه زده[55] (18) [عالم نجومی یا روحی، مثالی، عالم مدیوم ها
که پر از توهمات بزرگ است.]
نام سرای سوم عقل است، که در ورای آن آب های
بی ساحل اکشارا[56]
، چشمه ی خشکی ناپذیر علم مطلق گسترده است. [57]
(19) [عالم آگاهی معنوی خالی از خطر.]
اگر از سرای اول بی خطر می گذری، مگذار ذهن
تو آتش های هوس را که در آن جا شعله ورند با نور آفتاب زندگی اشتباه کند.
اگر از دومی بی خطر گذشتی، تنفس عطرهای
شکوفه های فریبنده تو را بازندارند. اگر از بند زنجیرهای کارمیک[58]
رهایی یافتی، گوروی خود را در آن نواحی مایاویک[59]
مجوی.
دانایان جویای آواهای توهم شیرین زبان
نیستند.
کسی را بجوی که به تو ولادتی ارزانی می دارد
(20)،[60]
[آشنایی که مرید را به دانستگی های معنوی خود راهمنایی می کند.] یعنی در سرای عقل،
که در فراسوهاست، تمام سایه ها ناشناخته اند، و در آن جاست که نور حقیقت مدام با
شکوهی زوال ناپذیر می درخشد.
آن که مخلوق نیست، در
توست همان سان که در آن سراست. اگر به آن برسی و با این دو درآمیزی، تورا باید که
تن پوشش های تاریک از برکنی. ندای امیال جسمانی را از نطفه خفه کنی؛ و نگذاری صورت
خیالِ حواس بین نور آن و نور تو قرار گیرد و این جفت دوقلو یکی شوند. و چون به اگنیانای
[جهالت] (21)[61]
خود پی بردی، از سرای یادگیری بیرون آی، زیرا زیبایی فریبای این سرای خطرناک، جز برای
آزمایش تو مورد نیاز نیست. آگاه باش، ای سالک، مباد که درخشندگی وهم تو را خیره
گرداند و با نور فریبنده اش روح تو را معطل و مسخر کند.
این نور از گوهر
دامگستر بزرگ[62]
، مارا (22)[63]
می درخشد. حواس را مسحور، ذهن را کور، و غافل را به ویرانه ای متروک می برد.
پروانه ای که مجذوب
شعله ی خیره کننده ی چراغ شب های توست، به مردن در روغن چسبنده محکوم، و روح غافلی
که در نبرد با دیو توهم شکست خورده است، در بازگشت به دنیا برده ی مارا
ست.
میزبانان جان ها را بنگرید چه سان بر روی
دریای پر تلاطم زندگی پرسه می زنند، درمانده و خسته، با بال های شکسته، یکی از پس
دیگر درون امواج کف آلود سقوط می کنند. بادهای خشمگین آنها را زیر و زبر، و
تندبادها آنها را دنبال می کنند، و به درون گرداب ها رانده، و درمانده در درون
چرخش های آغازین ناپدید می شوند.
ای مرید راه، اگر از
طریق سرای عقل به درّه فیض ره بردی، حواس خود را در برابر آن بدعت بزرگ و وخیم
فراق که تو را از بقیه باز می دارد، مردانه باز دار.
مگذار «بهشت زاده ی»
تو در دریای مایا Maya
غرق، و از والدین جهانی (روح اعظم الهی)،[64]
بریده شود، اما نیروی آتشین را در بزرگ ترین خوابگاهی، که نهانخانه ی دل (23)[65]
و کاشانه ی مادر دنیاست، بیاسایان (24).[66]
آن گاه آن نیرو از دل
به قلمرو ششم، جایی که بین چشمان توست فراز یابد، و این زمانی است که با نَفَس یکتا ـ روح ـ [67]
یکی خواهد شد، و آن آوایی است، که همه را سرشار خواهد کرد، که ندای مادر توست.
این فقط زمانی است که
توان آن نداری تا آن « راهروِ آسمانئی» (
پیش از آنکه پایت را روی پله ی نردبان
بگذاری؛ باید نردبان، صداهای سرّی آوای خدای درونی خود را که نفس برتر[69] است، به هفت شیوه بشنوی.
نخستین آوا، نغمه ی
دلنشین بلبلی را ماند که نوای جدایی از جفت خود را می سراید.
دومین، سنج سیمینی
دهیانیس[70]
را ماند که ستارگان سوسو زن را بیدار می کند.
دیگری، ملودی مویه
گونه ی پریان اقیانوس را می نمایاند که در صدف خویش زندانی اند.
و در پی این آوا نغمه ی وینا ست [سازی
هندی] [71]
(26)
پنجمین آهنگ، نوای نی را در گوش تو زمزمه می کند.
آن گاه به نفیر ترامپتی تبدیل می شود.
آخرین همه بسان ارتعاش ناخوشایند تندر ابر
است.
هفتمین آهنگ، تمام صداها را می بلعد. همه می
میرند و دیگر صدایی به گوش نخواهند رسید.
زمانی که شش صدا[72] (27) خاموش شد، در زیر پاهای پروردگار می آرامی،
آن گاه سالک مستغرق در یکتای بی همتا[73]
(28)، همان یکتایی می شوی که با آن زندگی می
کنی.
پیش از آنکه به طریق وار شوی، باید جسم قمری[74] (29) را از میان برداری و دل را پاک گردانی. [75] (30)
آب های پاک ازلی، روشن و شفاف اند، با سیلاب
های موسمی گِل آلود آمیخته نمی شوند.
آن قطره ی شبنم آسمانی را بنگر، که در
نخستین پرتو بامداد در درون دل نیلوفر رخشان است، و همان آنی که به زمین افتد، در
خاک می غلتد؛ اکنون آن مروارید، به لکه ی گِلی تبدیل شده است.
پیش از آنکه اندیشه های ناپاکت، تو را از
پای درآورند، با آنها ستیزه کن؛ اگر به آنها بی توجّه باشی، در تو ریشه می کنند.
آگاه باش که این اندیشه ها چندان نیرومند خواهند شد که روزی تو را خواهند کشت. ای
مرید راه، هشیار باش، چون اگر خود را رنج ندهی، حتّی اگر به صورت سایه هم به تو
نزدیک شوند، گرفتار خواهی شد. اگر اینها رشد کنند، بسیار بزرگ و نیرومند خواهند
شد، و آن گاه، پیش از آنکه حضور این
غول های سیاه دروغین را دریافته باشی، تاریکی هستی تو را تباه خواهد
کرد.
ای سالک، پیش از آنکه « نیروی سرّی [کندالینی، “نیروی مار “ یا آتش سرّی]» (31)[76] از تو خدایی* بسازد، باید به چنان قدرتی رسیده باشی که صورت قمری خود را به اختیار ذبح کرده باشی.
نفس مادّه با نفس روح
هرگز دمساز نیست. یکی از این دوقلو باید از میان برداشته شوند، برای هر دو جا
نیست.
پیش از آنکه ذهنیت روح تو توان تفاهم یابد،
باید غنچه ی تشخص را له کرده باشی، حسّ کرمی است که رستاخیز گذشته را ویران کرده
است.
تا عین طریق نشوی، توان سفر در طریق نداری [77] (32).
بگذار روح تو چون دل خالی نیلوفر بامدادی
تشنه ی ناله های درد باشد.
مگذار آفتاب آتشین قطره ای از این سرشک درد
را بخشکاند؛ پیش از آنکه خود تو آن را از چشم دردمندی سترده باشی.
بگذار هر شرسک سوزان انسانی در دل تو ریزد و
در آن جا کاشانه کند، هرگز آن را پاک مکن، مگر زمانی که آن دردی که این سرشک را
زاییده، زایل شده باشد.
ای تویی که دلِ ارحم
راحمینی، اینها جویبارانی هستند که کشتزارهای مهر و محبت را آبیاری می کنند. یافتن
اینها در آن خاکی که شکوفه های نیمه شبان بوددها[78] (33) می رویند، بس دشوارتر، و دیدن آنها از گُل
درخت وگای[79]
کمیاب تر است. اینها بذر آزادی از تولدهای دوباره اند. آرهارت را از تقلا و تمنا بی نیاز می کنند، و او را از سرزمین های وجود مطلق
به آرامش و فیضی می برند که فقط در زمین سکوت و عدم شناخته شده اند.
هوس را بکش، و چون آن
را کشتی هشیار باش. مبادا مرده دوباره برپا خیزد.
عشق به زندگی را بکش،
اما اگر تانها[80] [میل به زندگی و ترس
از مرگ] (34)
را ذبح کردی، مگذار به عطشی برای زندگی جاودانه تبدیل گردد، بگذار جایگزین گریزی
به ابدیت باشد.
هوس هر چیزی را از سر
بیرون کن. کارما و قانون تغییر ناپذیر طبیعت را آزرده مکن. فقط با آنچه شخصی، گذرا، ناپایدار و ناپایاست
ستیزه کن.
طبیعت را یار باش و با
آن سازگار و کارساز، تا تو را یکی از خالقان خویش پندارد و در برابرت فروتنی کند.
و آن گاه او درهای
سرای اسرار خود را به روی تو می گشاید، پیش از آنکه نگاه تو گنج های پنهان او را
در ژرفناهای دل بکر پاکش نظاره کند، خود را عریان آشکار کن. گرچه از مادیات بی
نیاز و بیزار نیست، اما گنجینه هایش را فقط با چشم روح می توان دید ـ ـ چشم دل
هرگز بسته نمی شود، و در تمام ملکوت حجابی نیست که مانع دید او شود.
آن گاه او چراغ راه تو
گردد، دروازه های اول و دوم، تا هفتمین دروازه
را به تو می نماید. و سپس، هدف را به تو نشان می دهد ـ ـ که در فراسوی نور
آفتابِ جان، نشسته است، از چنین شکوهی کسی سخن نگفته؛ و آن را کسی جز آن که چشم
جان دارد، هرگز ندیده است.
راهی که به طریق ختم می شود، یکی است. و جز
در پایان آن « آوای سکوت » به گوش جان شنیده
نمی شود.
هشدار که پله هایِ
نردبانِ سالک با درد و رنج ساخته می شوند؛ این درد و رنج ها را جز با نوای فضیلت آرام نمی گیرند. پس، وای بر تو، ای مرید
راه، حتی اگر ذرّه ای آلوده باشی. چون همان آلودگی سدّ راه، و باعث سقوط تو خواهد
شد، هشدار پله های نردبان ترقی به گِل گناهان آلوده نگردد، و گر نه سقوط تو حتمی
است. پس، پیش از آنکه بخواهی یا بتوانی از این ظلمت رهایی یابی، باید پاهایت را در
آب های چشم پوشی از دنیا[81]
بشویی. هشدار! پاهایی را که هنوز آلوده ی خاکند،
روی اولین پله ی نردبان نگذاری. وای بر جسوری که پله ای را با پای گِلی
بپیماید. گِلی که آلوده ی دنیا باشد، چسبنده است، و چون قوام گیرد و خشک شود، به
پا می چسبد، و سالک را چون مرغی که در دام صیاد گرفتار آید از پرواز باز می دارد.
آن گاه همین گژی های او چون خنده ها و گریه های بعد از غروب شغال از اندیشه های او
سپاهی فراهم می آورند، و او را چون
برده ی در بند می کشند و به اسارت می برند.
ای سالک، پیش از آنکه
اقدام به سفر صادقانه کنی. هوس هایت را بکش، و گژی هایت را راست گردان.
پیش از آنکه یک پله ی
نردبان را درنوردی. گناهانت را سر بکوب، و آنها را برای همیشه گنگ
کن.
اندیشه هایت را خاموش و تمام توجّه ات را
متوجّه پروردگاری بدار که هنوز او را ندیده ای، اما او را احساس می کنی و او تو را
می بیند.
اگر از دشمن در امانی. تمام حواس خود را در
یک حسّ متمرکز کن، « این همان تنها حسّی
است که در خلوت خانه ی مغز تو پنهان است؛ آگاه باش، بسا که راه سراشیبی را که به
پروردگار تو منتهی می شود، چشمان بر هم نهاده ی کم سوی دلت ببیند.
راهی که در پیش داری، بس دراز و خسته کننده
است. ای مرید راه. بسا که تنها یک فکر در باره ی گذشته، گذشته ای که گذشته، تو را
پایین کشد. آن گاه ناگزیری راهی را که رفته ای از نو بیاغازی.
تمام تجارب گذشته ی خود را از ذهن دور کن.
پشت سر را منگر، اگر بنگری گم می شوی.
باور مکن که اگر امیال برآورده و ارضا
گردند، می میرند؛ این نیرنگی بیش نیست، که از ترفندهای القایی مارا است.
تغذیه و تقویت گژی ها، کرمی که درون دل را می خورد، فربه و قوی می کند.
پیش از آنکه انگل شیره ی جان گل را مکیده، و
دل گُل را خورده باشد، از ساقه های والد آن دوباره غنچه ها جوانه می زنند، می رویند و بیرون می
آیند .
درخت زرین، غنچه های گوهرین به بار می آورد،
اما پیش از آنکه تنه اش را کرم پوسانده باشد.
شاگرد باید دوباره به حالت کودکی از دست
رفته بازگردد؛ اما پیش از آنکه با ترنم آواها نوازش شود.
نورِ پروردگار یکتا، همان نور زرین روح اعظمی
است که هرگز تضعیف نخواهد شد، پرتو های تابنک این نور از همان آغاز بر مرید صادق
می تاباند. ابرهای تاریک و غلیظ جسم هم مانع عبور شعشعه ی این نور نیست.
این پرتوها، هر از گاهی، چون پرتوهای آفتابی
که از لا به لای شاخ و برگ های پرپشت درختان جنگلی زمین روشن می نمایند، ابرهای
تاریک و غلیظ جسم را منور می کنند،. اما، ای مرید راه، تا زمانی که جسم منفعل، سر
سرد، و جان چون الماس درخشان سخت و پاک نباشد، پرتوهای نور به اتاق
[نهانخانه ی دل] نخواهند رسید[82]
(23)، نه نور آفتابش دل را گرم خواهد کرد، نه
صداهای سرّ بلندی های اکاسیک[83] (35) به گوش خواهد رسید، هرچه قدر هم در آغاز
شایق باشی.
تا نشنوی نمی توانی ببینی.
تا نبینی نمی توانی بشنوی، این شنیدن و دیدن
مرحله ی دوم [راه] است.
. . . . . .
زمانی که مرید می بیند و می شنود، و زمانی
که می بوید و می چشد، چشم ها و گوش ها بسته، دهان و حفره های بینی از کار افتاده
اند؛ زمانی که این چهار حسّ درهم آمیزند، آماده ی عبور به [حسّ] پنجمی می شوند، که بساوایی باطن است ـ ـ و
این زمانی است که از مرحله ی چهارم گذشته باشی.
و در مرحله ی
پنجم، ای کسی که اندیشه هایت را کشته ای، اینها همه باید دوباره در آن سوی زندگی
کشته شوند[84]
[این حواس را باید از کار انداخت تا از مرحله ی هفتم، که معنویت صرف است، گذشت.](36).
تمام اعیان خارجی را از ذهن دور. و از نمود
تصاویر خیال درونی جلوگیری کن، مبادا روی نور جانت سایه های تاریک اندازند.
اکنون تو در دهارانا [85]
(37)، ششمین مرحله ای.
زمانی که به مرحله ی هفتم وارد می شوی، ای
سالک خوشبخت، دیگر از مثلث مقدس دریافتی نداری[86]
[در راجا یوگا، مراحل سلوک را با اشکال هندسی نمادینه می کنند؛ علامت هندسی این
مورد خاص بیان نشده است.](38)، چون تو خود آن مثلثی. خود تو و ذهن، چون
دوقلوهایی در یک خط هستید، و ستاره ای را که
می جویی خودت هستی، که بر فراز سرت سوسو می زد [ستاره ی آشنایی][87]
(39). آن مثلثی که با شکوه و با فیضی وصف ناپذیر
کاشانه گزیده، اکنون در عالم مایا نام های خود را گم کرده، و ستاره ی واحدی
سوزانی است، که نمی سوزاند؛ این همان آتشی است که شعله آن اوپادهی[88] [اصل
آتشی که تا در حیات دنیوی باشی، دیده نمی شود.] (40) است.
و این، ای یوگی پیروز، همان است که آن را
دهیانا[89]
[مرحله ی ماقبل آخر؛ یوگی در این مرحله هنوز از هشیاری معنوی برخوردار است.] (41) می نامند، پیام آور صادق سامادهی[90]
[جذبه و خلسه ی کامل و بی خبری از همه چیز، حتی از خود.] (42) است.
و اکنون نفس تو
در نفس کلّی گم است، خودت ,
در خویشتن خودت، در آن خود کلّی مستغرقی که در آغاز از آن پرتو می افشاندی.[91]
ای سالک، کجا رفت فردیت تو؛ تو خود، ای
سالک، کجایی؟ جرقه ای گم شده ای در آتشی، یا قطره ای ریخته در دریا، و یا پرشیدی
جاودانه که پرشید فکنی شده ای.
اکنون، ای سالک، تو فاعل و شاهدی، پرتوانداز
و پرتوی، نوری در صدا، و صدایی در نور.
تو با پنج راه بند آشنایی، ای مستفیض، تو
فاتح آنهایی، پروردگار ششمینی، حامل چهار صورت حقیقتی[92]
(43). نوری که بر آنها می تابد و می درخشد از
خود توست، ای مرید راه، اکنون تو مرادی.
و از این وجوه حقیقت:
ـ ـ
آیا تو از دانش تمام
ادبار ـ ـ از حقیقت اولین ـ ـ نگذشته ای؟
آیا تو بر شاهِ ماراس
در تسی[93] [که می کوشد با درخشندگی گوهرهایش طالب را کور
کند.] (44) ، که دروازه ی گردهمآیی ـ ـ و حقیقت دوم است،
پیروز بیرون نیامدی؟
آیا در دروازه ی ویران
شده ی سوم گناه نکردی و به حقیقت سوم دست نیافتی؟
آیا وارد تائو، [94]« طریق» که منتهی به دانستگی است
ـ ـ حقیقت چهارم نشدی؟ [95] [چهرمین تولد دوباره از پنج
تولد که توأم با رنج و درد است.] (45).
و اکنون، زیر درخت
بودهی[96]
، که کمال همه ی دانستگی هاست آرام گیر، و، بدان، که تو صاحبِ سامادهی هستی ـ ـ که
حال بصیرت بی خطاست.
بنگر! تو نوری، تو
صوتی، تو پروردگار خود و خدای خودی. تو خود هدف جست و جویی: صدای نا شکسته ای،
همان انعکاسی در سراسر ابدیت، از تغییر مستثناسی، بخشوده از گناهی، تو هفت صدایی
در یک صدا،
تو آوای
سکوتی.
ام تات سات
و اکنون، تو ای
معلم رحمت، طریق را به دیگران بنمای. بنگر، چگونه تمام طالبان تشرف، در جهالت و
تاریکی در انتظار ایستاده اند، و آرزو می کدند دروازه ی دلنشین قانون به روی آنان
باز گردد!
سخن طالبان: ای استاد رحمت، آیا آموزه های دل را به ما
نمی نمایی؟ (1)[97]
آیا از راهنمایی خادمان خود به طریق آزادی سر باز نمی زنی؟
نقل کلام استاد: طریق دو گونه است؛ مثلث بزرگ کمالات را، شش
فضیلت است که جسم را به مثلث دانستگی منقل می کند (2)[98].
کیست آن که به آنها تقرب جوید؟
و آن که نخست به درون درآید، کیست؟
کیست آن که نخست آموزه های دو طریق را در
حقیقت محجوبی که مربوط به سرّ دلِ است بشنود، و بنیوشد؟ (3)[99]
قانونی، که یادگیری از خودگذشتگی است، و خرد می آموزد؛ و افسانه ی و سرّ اندوه را
فاش می نماید.
افسوس، افسوس، که همه صاحب نفس کلّی هستند،
نفسی که منشأ همه چیز است، الایا[100]
(روح کلّی) است، اما، همه از الایا، آن چنان که باید طرفی نمی بندند!
بنگر چگونه الایا چون
ماه در امواج آرام گرفته، و در خرد و کلان منعکس است، این انعکاس را آینه ی کوچک
ترین ذرّات هم می نماید، اما افسوس دل هایی هم هست که از انعکاس آن عاجز اند.
افسوس، که جز معدودی، همه از این نعمت بی بهره، و از سخاوت بی حصر حقیقت بی نصیب،
و از شناخت درست اعیان موجود، و دانستگی عدم طرفی نبسته اند!
شاگرد می گوید: ای
استاد، برای رسیدن به کمال خرد چه باید کرد؟
ای حکیم، چه کنم تا به
کمال برسم؟
ای طالب، پیش از آنکه
سفر بیاغازی. پاک شو؛ و طریق ها را بجوی. پیش از آنکه گام برداری یاد گیر صورت
حقیقی را از صورت مجازی تشخیص دهی؛ همیشه فرّار را از هماره برقرار بشناسی. بالاتر
از همه ی اینها، بکوش آموختن با
چشم سر را از آموختن با جان، و «چشم» سرّ و «دل» یکی ندانی.
آری، جهالت مانند جایی
دربسته و خالی از هواست، که مرغ جان در آن محبوس، نه توان نغمه سرای دارد، و نه
بال و پر می زند؛ و چون غزلخوانی خاموش، خفه و خمود نشسته، از فرط خستگی جان می
دهد.
اما این جهالت از آن
فراگیری که در سر منشأ دارد، بهتر است؛ چون از راهنمایی خرد و روحی که آن را روشن
می نماید، محروم است.
بذرهای خرد در فضای
عاری از هوا جوانه نمی زنند، رشد نمی کنند. برای زندگی کردن و تجربه اندوختن، ذهن
نیازمند تنفس و سکوت ژرف، و جایی است که آن را به سوی الماس جان [پروردگار اسرار]
ببرد (4)[101]
. جاهایی را که در قلمرو مایاست مجوی؛ بلکه فراسوی توهمات را بکاو، سات
[حقیقت] (5)[102]
ازلی و لم یزالی را بجوی، و به القائات دروغین خیال اعتماد مکن.
ذهن آینه گونه
است، صور تها منعکس می کند، غبار می گیرد (6)[103].
به نسیم ملایم خرد و جان برای زدودن توهمات نیاز دارد. ای که در آغاز راهی، بکوش
تا ذهن و جان را با هم بیامیزی.
از جهالت دوری، و از توهم پرهیز کن. روی از
فریبندگی های دنیا بگردان؛ به حواس خود اعتماد مکن، آنها به تو دروغ می گویند. اما
در درون جسم تو، که معبد احساسات است، در آن درونی که عاری از احساس است، « انسان
ازلی را [که نفس دوباره تولد یافته ی خویشتنِ خویش است]» (7)[104]
بجوی؛ و چون آن را یافتی، روی به درون آر؛ که تو خود بوددهایی [انسانی نورانی
هستی](8)[105].
ای هویخواه راستین، از
تمجید بیرهیز، تمجید به توهم می انجامد. جسم تو نفس است، حقیقت تو جسم ندارد تا از
تمجید خرسند و از توبیخ دلتنگ شود.
ای مرید راه، خود سپاسی برج بلندی را ماند،
که دیوانه ای گرانسر بر فراز آن آمده، و در تنهایی پرنخوت خود آن جا نشسته باشد؛
اما کسی جز خود، او را نمی بیند.
قانون راستین، از فراگیری دروغین، که
خوشایند هیچ عاقلی نیست، بیزار است. هرچند چرخ این قانون برای همه، چه فروتن، چه
مغرور، در گردش است، اما « آموزه ی چشم» [بوددهیسم ظاهری](9)[106]
از آن عوام، و « آموزه ی دل» از آن نخبگان است. اولی با غرور تکرار می شود: اما
دومی، از آنِ فروتنانی است که می گویند: « آنچه می ببینم، می دانم، آن چنان که می
شنوم.» (10)[107].
ای مرید راه، نام «
آموزه ی دل، » « غربال کننده ی بزرگ» است.
چرخ قانون راستین به
سرعت می چرخد. شب و روز آسیا می کند. پوسته های بی ارزش را از دانه های زرین مجزا
و از آرد جدا می کند. دستان کارما چرخ را می چرخاند؛ و دگرگونی ها نشان از ضربان
قلب کارمیک دارند.
آرد، دانستگی های
حقیقی؛ و پوسته، دانستگی های مجازی است. اگر خواهان نان خردی، آردی را که داری،
باید با آب زلال امریتا[108] [*جاودانگی] خمیر کنی. اما اگر پوسته ها را
با شبنم مایا خمیر کنی، جز برای کبوتران سیاهِ مرگ، که مرغان تولد، انحطاط و غم
اند، خوراکی تهیه ندیده ای.
اگر به تو گفته می شود
ارهان شو باید از دوست داشتن تمام موجودات چشم بپوشی ـ ـ و به آنها بگویی بروند و
بمیرند.
اگر به تو گفته می شود
به آزادی دست یاب، باید از مادرت مننفر و نسبت به پسرت بی توجه باشی؛ از پدرت حاشا
کنی و او را « صاحب خانه ی که هفت در دارد» بخوانی (11)[109]
؛ هر انسان یا جانداری از گذشت و ایثار
پرهیز و از آن دریغ دارد، او را بگو زبانش خطاست.
این از تعلیماتِ
تیرثیکا ها[110]
، [زاهدان برهمن، ناباوران،.]* است.
اگر تو را تعلیم دهند
که گناه از کردار و برکت از بی کرداری زاده می شود، آنان را بگو که سخت در اشتباه
اند. این ناکارآیی کردار انسان، و وارستگی ذهن از بندگی است که به گناه و خطا می
انجامند، و شایسته ی « نفس های آسمانی*
نیست. [نفسی هایی که دوباره تولد می یابند]. این که گفته شد، « آموزه ی دل» است.
دهارما ی [ قانون
مقدس] « چشم» تجسم ظاهری، و عدم است ( چیزی است که وجود حقیقی ندارد) .
و دهارمای « دل» تجسم
بودهی [ یعنی، آنچه پایدار و ابدی,*]
است.
چراغ وقتی روشن می
سوزد که فتیله و نفتش پاک باشد. پاک کننده ای باید که آنها پاک کند؛ اما شعله از
فرایند پاک کردن خبر ندارد. « شاخه های درخت را باد تکان می دهد، اما تنه ی درخت
استوار است.
هم کردار و هم بی
کرداری، هر دو در تو جای خود را می یابند؛ آن گاه چشمت آشفته، ذهنت آسوده، و روحت
چون دریاچه ای فرانما می شود.
آیا می خواهی یوگی «
دایره ی زمان» شوی؟ پس، ای سالک: ـ ـ با ایمانی راسخ، بدان که نباید آن کسی باشی
که در جنگلی تاریک، در خلوت نخوت نشسته، از دیگران بریده؛ باور کن تو آن حیاتی
نیستی که در ریشه و گیاه جای گرفته، یا آن عطشی که در برف های کوه های بزرگ فروکش
کرده است ـ ـ باور کن، ای دلبسته ی
طریق، راهنمای تو اینهاست [که گفته شد] و تو را به آزادی و رهانی نهایی می رسانند.
[دست به کار، دل با یار، خلوت در انجمن. م.].
گمان مبر که استخوان شکسته، گوشت و ماهیچه ی
پلاسیده، تو را به « نفس آرامت» [نفس برتر یا اصل « هفتم»] پیوند خواهد داد (12)[111].
گمان مبر، که وقتی گناهان ناهنجار تو شکل گرفتند بر آنها چیره خواهی شد، ای قربانی
سایه های خود [جسم فیزیکی خود] (13)[112]،
وظیفه ی تو را طبیعت و انسانیت تو به انجام می برد. [ تحریم عزلت نشینی؛ ترغیب به
کار و کردار . م. ]
خجستگان انجام چنین
کاری را تحقیر کرده اند. شیر قانون، پروردگار رحمت [بوددها]، چون حقیقت را دریافت،
و منشأ مرارت انسان را پیدا کرد، بلادرنگ راحتی خوشایند اما خودخواهانه ی وحوش
آرام را واهشت. از ارانیاکا[113]
[اعتکاف] (14)[114]
به معلمی انسانیت رسید. بعد از جولای [عنوان بوددها] (15)[115]
نیروانا را یافت، آن گاه در کوه و دشت به موعظه پرداخت، و در شهرها با قدیسین،
انسانها و خدایان [انفساس روحانئی که به اشراق رسیده و به تعلیم عامه می پردازند،«
اروح عالم تلقی می شوند»] (16)[116]
گفتمان ها داشت،
کرداری که با
مهربانی کشت شود ثمرها به بار آرد. اما بی کرداری حتی در کرداری که از روی ترحم
باشد، گناهی کشنده است.
دانایان چنین گویند:
با روی گردانی از کردار کی آزاداه جان شوی. لازمه ی رسیدن به نیروانا رسیدن به
خودشناسی است، و خودشناسی کردار عاشقانه ی کودکی است.
ای طالب، چون کسی که از
هیچ شکستی هراس ندارد، اما خواستار پیروزی نیست، شکیبا باش. با جان و دل ستاره ای
را نظاره کن که تو خود پرتو آنی (17)[117]،
و آن ستاره ی شعله وری است، که در
ژرفناهای بی نور سر زمین های ناشناخته ی بی کردان ابدی می درخشد.
عین پایداری باش، و
همواره پایمردی کن؛ سایه هایت [جسام فیزیکی] زندگی می کنند و محو می شوند (18)[118]
؛ آن که در تو زندگی جاودانه دارد، تو همانی. اوست که می داند؛ دانایی از
آنِ اوست (91)[119]،
زندگی او ناپایدار نیست: آن انسانی است که بوده، هست، و خواهد بود، او از گذشت
زمان هرگز زیان نمی بیند.
ای مرید راه، اگر
خواهی حاصل صلح و آرامش شیرین بدروی، در کشتزارهای آینده بذرهای صفا بپاش؛ و درد
های تولد را تحمل کن.
از نور آفتاب به سایه
بیا، برای دیگران جای بیشتری منظور بدار. سرشکی که خاک تشنه ی درد و غم را آبیاری کند، شکوفه
ها و میوه های پاداش کارمیک را به بار می نشاند. از تنور زندگی انسان و دود سیاه
آن، شعله های زبانه می کشند، اما شعله های پالوده ای که فراز می گیرند، با نظارت
کارمیک، سر انجام پارچه های شکوهمند سه پوشش طریق را می بافند. [120]
(20)
پوشش ها نیرماناکایا، سامبهوگا- کایا و
دهارماکایا، رداهای تعالی است.[121]
(21)
درست است که با ردای شانگنا[122]
(22) می توان به نور جاودانه رسید. اما ردای
شانگنا تنها نیروانای را نابود نمی کند؛ بلکه ایست تولدهاست، اما، ای سالک ، رحم و
شفقت را می کشد. اما، افسوس! بوددها های کاملی که به شکوه دهارماکایا می رسند،
دیگر مجاز نیستند انسان را برای رسیدن به رستگاری یاری کنند. آیا انفاس کلی
را می توان فدای نفس جزیی نمود؛ یا
انسانیت، را نثار رفاه افراد کرد؟
ای آن که در
آغاز راهی، بدان، این طریق باز است، راهی که به فیض خودخواهی برسد، بوددهیساتتواس « دل مقدس،» بوددها های رحم و شققت از
آن دوری می کنند.
گام اول، زندگی کردن
برای دیگران؛ ممارست در تمرین فضیلت های ششگانه [123]
[زاهد شدن] (23) گام دوم است..
نادیده انگاشتن فیض
ازلی برای خود، و کمک به رستگاری افراد انسان، عنوان خرقه ی فروتنی نیرماناکایا
ست؛ رسیدن به فیض نیروانا، اما چشم پوشی از آن، گام نهایی ـ ـ یعنی بالاترین گذشت
در طریق است.
ای مرید راه، بدان که
این طریق سرّی بوددهای کمال است [انسان کامل]، یعنی کسی که نفس کلّی را نثار انفاس
ناتوان تر می کند.
با این حال، اگر تو را
دسترسی به بال های بس رفیع « آموزه ی دل» نیست؛ اگر تو خود نیازمند کمکی یا از کمک
به دیگران بیم داری، ـ ـ پس، صاحب دلی جبونی، در این موضع، آگاه باش: و به « آموزه
ی قانون چشمِ» قناعت کن. امیدوار بمان. اگر « طریق سرّ» « امروز» تو را دستیاب
نیست، « فردا = در تولدی دیگر»[124]
(24) در دسترس تست. بدان که هیچ کو.ششی، حتی
کوچک ترین ـ ـ چه در مسیر درست و جه در مسیر خطا ـ ـ از عالم علت ها محو شدنی
نیست. حتی دود به باد رفته بی ردیابی باقی نمی ماند. « کلمه ای ناگوار که در زندگی
های گذسته به زبان جاری شده باشد، نابود شدنی نیست. دوباره بازمی گردد.» [*از دریافت
های مکتب پارسانا[125]]
نه فلفل سیاه گلسرخ ببار می آورد، و نه ستاره ی سیمینِ یاسمینِ زیبا به خار و خس
مبدل می شود.
تورا توان آن نیست که
از « امروز» برای « فرادی» خود فرصت هایی بیافرینی. در « سفر بزرگ [دوره ی کامل وجود در یک « روند»]، » [126]
(25) عللی که در هر ساعت کاشته می شود هر کدام
ثمرِ کِشته های خود را درو می
کند، زیرا قانون استواری که حاکم بر عالم است. با جاروی نیرومند کردارِ همیشه بی
خطا، زندگی های سعید و شقی، زاد و رود کارمیک همه ی اندیشه ها و کردارهای گذشته را
می روفد.
پس، ای آن که دلی
شکیبا داری، از حسناتی که برای تو در انبان دارد هرچه بیشتر
بردار. و شاد و خرّم از سرنوشت
خویش، راضی وآسوده خیال باش. چنین است کارمای تو که کارمای دوران تولدهای تست،
عاقبت آنانی، که، در درد و غم خویش، با تو تولد می یابند، و از زندگئی تا زندگی
دیگر شادی می کنند، یا اشک می ریزند، با کردار های گذشته ی تو پیوند خورده است.
. . .
. . .
و تو « امروز» برای
آنان، و آنان « فردا» برای تو کار می کنند
این از غنچه ی چشم
پوشی و گذشت نفس کلّی است، که ثمر شیرین آزادی نهایی ببار می نشاند.
کسی که می ترسد خادم
نفس کلّی باشد، به علت ترس از مارا لز کمک به دیگران دوری می کند، سرنوشت
شومی در انتظار اوست؛ او زائری را ماند که اعضای خسته ی بدن خود را در آب جاری
خنک می کند، اما جرأت فرو شدن در
جریان آب را ندارد؛ پس هنوز در مخاطره ی تلف شدن از گرماست. بدان که بی کرداری
ناشی از ترس و خودخواهی، نتیجه ای جز بد
یمنی ندارد.
مؤمن خود خواه، بی هدف
زندگی می کند. انسانی که در زندگی تکلیف خود را به انجام نمی رساند ـ ـ عبث زیسته
است.
چرخ زندگی را پی گیر،
چرخ وظیفه را نسبت به نژاد و قوم خود دنبال کن، و همانسان که به خوشی ها دل بسته
ای به دردها نیز توجه داشته باش. قانون پاداش کارمیک را کاملاً منظور بدار، و برای
تولد بعدی خود را به کمال نزدیک تر کن.
اگر توان آن نداری خورشید شوی، سیّاره ای
فروتن باش. آری، اگر ناتوانی چون خورشید نیمروز بر فراز کوه پوشیده از برف بسان
صفایِ ازلی شعله ور شوی، پس، ای سالکی که درراهی،[127]
مسیری خاضعانه تر را برگزین.
« طریق» را به دیگران
بنمای ـ ـ حتی برای توده ی مردم ـ ـ اکنون تو ستاره ی غروبی را مانی که راهگشای
کسانی است که در تاریکی، راه خود را طی می کنند ـ ـ راهی که چندان روشن، و پیدا
نیست.
به میگمار[128]
( مریخ، نماد چشم) بنگر
که با رنگ سرخ خود چگونه چشم خود را می پوشاند و زمین خفته را می روفد. هاله ی
آتشین «دستِ»مهاگپا[129] (عطارد) را نظاره کن که عشق و ایمنی بر سر
پارسایان خود می گستراند. اکنون هر دو خادمان نییما[130]
، خورشید اند[131]
(26) که در غیاب او ناظران ساکت شب ها هستند. هر
دو در کالپاس [دوران های] گذشته نییمای درخشانی بودند، و بسا که در «روزهای» آینده
دوباره دو خورشید شوند. غروب و طلوع قانون کارمیک در آینده چنین خواهد بود.
ای سالک، چون آنان باش. به زائر خسته، نور و
راحتی ارزانی می دارند، و او را که کمتر از تو می داند دریاب؛ کسی که در بینوایی
مشقت بار خود از فرط گرسنگی به نان خرد و نانی که سایه [جسم] از آن تغذیه می کند،
نیازمند است، و بی استاد، به امید تسلا نشسته، قانون را یادآوری کن.
ای طالب، او را که از پس غرور و خودنگری،
اکنون خادمی پاکباز است، بگو: کسی که
دلبسته ی هستی است، هنوز هم در برابر قانون، باید چون گُلی دلنشین در زیر پای
شاکیا- تهوب- پا [132]
(بوددها) صبورانه سر تسلیم فرود آرد، تا در این تولد در مسیر سروتاپاتتی [مسیر نیروا] [133](27) قرار گردد. بسا که خواهان خاضعِ کمال گرفتار هجران گردد، و از
مقصد بسیار دور افتد، اما چون گام نخست را برداشته، و در جریان قرار گرفته است، چه
بسا که بصیری چون عقاب کوهستان، و سمیعی بسان کبوتران ترسو گردد.
ای طالب، او را بگو که
ایثار او را دانایئی به ارمغان آرد که در تولدهای پیشین داشت. بینایی و شنوایی
باطنی در تولدی کوتاه به دست نمی آیند.
اگر خرد نصیب تو شد،
فروتن باش.
اگر خداوند خرد شده
ای، بازهم فروتن باش.
بسان اقیانوسی باش که
تمام جوی ها و نهر را در برمی گیرد. اقیانوسی عظیم که بی توجه به رودها آرام و
ساکن و پا بر جاست. .
نفس خود را به نفس
الهی بند کن.
و نفس الهی را در
ابدیت بین.
آری، بزرگ کسی است، که
هوس ها را بکشد.
و از او بزرگ تر کسی
است، که نفس الهی، او را از دانایی نفس بی نیاز کرده باشد.
دریاب که نفس پست تر
نفس والاتر را نیالاید.
راه به آزادگی نهایی در نفس تست.
آغاز و انجام آن،
بیرون از نفس [اماره] است [134]
(28).
مادر تمام نهرها فروتن
و از تمجید انسان بی نیاز است، منظر مغرور تیرتهیکا ؛یعنی، صورت انسان، اگر
چه مملوّ از آب های شیرین امیرا[135] ست، در دیدِ
نادانان خالی می نماید. سرچشمه ی تمام رودهای مقدس در سرزمین مقدس[136]
(29) است، و تمام افراد انسان دانایان را دوست
می دارند.
ارهان ها [ کسانی که
از بند زمان و مکان آزادند] و حکیمانی که ژرف بینی بی کران دارند[137]
(30) چون شکوفه های درخت اودومبارا[138] نایاب اند.
ارهان ها با گیاه مقدس نه و هفت ساقه[139]
(31) در نیمه شبان پا به عرصه ی وجود می گذارند،
این گُل مبارکی که در تاریکی شکفته و شکوفا می شود، و همنشین شبنم پاک است، در
آغوش یخ زده ی بلندی های کوهستانی پوشیده از برف آرمیده؛ هیچ گاه پاهای آلوده به
گناه آن را نوردیده است.
ای سالک، هیچ ارهانی
یکی از زاده های زمانی نیست که آغاز اشتیاق روح به آزادی در آن زمان به انجام رسیده باشد. با این
حال، ای سالک دلواپس، هیچ دلیری خودسرانه داوطلب مبارزه ی جانکاه زنده ای [نفس
روحانی] با مرده ای [نفس اماره] نیست[140]
(32)، در درستی هیچ تجدید قوایی هم برای ورود به
طریقی که بدون این مبارزه نیست، نباید شک داشت.
چرا، چون سرانجام یا
پیروز است، یا شکست خورده.
آری، اگر پیروز شود،
نیروانا از آن اوست. پیش از آنکه سایه اش [جسمش] پوشش ناپایدار [قالب فیزیکی ] را
رها کند. آن علتی که باردار نگرانی و همزاد درد بی درمان است ـ ـ ارمغان و افتخار
بزرگ و مقدسی است که بوددها ارزانی می دارد.
و اگر شکست بخورد،
بیهوده شکست نخورده است؛ زیرا دشمنانی را که در این نبرد از پای درآورده، از سر راه تولد دیگرش
برداشته است.
پس، اگر به نیروانا
نرسیدی، یا نتوانستی غنایم این نبرد را از خود دور کنی[141]
(33)، مگذار ثمر کردار یا بی کرداری انگیزه ی تو
گردند، چون اکنون قلبی بی باک داری.
ای آن که خواستار غم
های دورانی، بدان که بودهیساتتوا [142]
آزادی را تا رهایی از بدبختی های « زندگی سرّی» (34)[143]،
که آن را « افتخار سه باره» می نامند تأمین نموده است.
ای مرید راه، طریق یکی
است، اما در انتها، مراحل دو سویه ای را با چهار و هفت دروازه نشان می دهد. در
سویی ـ فیض فوری، و در دیگری ـ فیضی متفاوت وجود دارد. هر دو پاداش های نیکی
هستند: انتخاب با توست.
این جا راه دوتا می
شود، یکی، آشکار و دیگری، سرّی است. [تقدیس و مقدس][144]
(35) اولی به مقصد می رساند، دومی به قربانگاه
تو می انجامد.
وقتی که ناپایدار فدای
پایدار شود، نعمت ها از آنِ تست: قطره به جایی باز می گردد که از آن جا آمده است.
طریق باز به تغییر بی تغییر ـ ـ نیروانا، عظمت مطلقیت منتهی می شود، فیضی
که فراسوی اندیشه های انسان
است،
بنابراین، طریق اول،
طریق آزادگی است.
اما طریق دوم ـ ـ
ایثار است، و از این جهت به آن « طریق غم » می گویند.
طریق سرّّ، ارهان را
به غم روانی ناگفتنی می برد، غمی است که برای مردگان زنده [کسانی که از حقایق
باطنی بی بهره اند] تحمل می کند،[145]
(36)، و برای آنانی که دچار غم کارمیک هستند،
افسوس می خورد؛ ثمر حکیمان کارما هرگز ایستا نیست.
زیرا می نویسند: « تمام علت ها را به دوری
گزینان بیاموز؛ ریز موج اثر، مانند بزرگ موج مد، مسیرش را می نمایاند.»
به محضی که به مقصد
«طریق باز» برسی، به تو می آموزد جسم بودهیساتتویک را پس برانی؛ و تو را وامی دارد
تا وارد حالت سه گانه ی شکوهمند دهارماکایا[146]
(37) شوی،
که محور همیشگی عالم و آدم است.
« طریق سرّ» به فیض
پارانیروانیک در پایان کالپاهای [دوران های] بی شماره نیز منتهی می شود؛
نیرواناهایی که حاصل رحم و شفقت بیکرانِ عوالم ناپایدار مغفول هستند و در آنها گم
شده اند.
اما گفته اند « این
آخری، بزرگ ترین است،» سامیاک سامبوددها، [147]استاد
کمال، به خاطر رستگاری عالم، در آستانه ی نیروانا، که حال صفاست، از نفس خود گذشت.
. . .
. . .
اکنو.ن از هر دو طریق
آگاهی. ای که جانی مشتاق داری، زمانی که به پایان راه رسیده و از هفت دروازه گذشته
باشی، تو نیز انتخاب خواهی کرد. ضمیر تو روشن است. دیگر اندیشه های وهمی به دست و
پای تو نپیچیده اند، چون همه چیز را آموخته ای. حقیقت، در برابر تو عریان ایستاده
و به تو خیره می نگرد. او می
گوید:
« آری، ثمرات آرامش و
آزادگی نفس شیرین اند؛ اما میوه های تکلیفی که ایثار،
به خاطر همنوعانی است که رنج می کشند، و بس شیرین تر و گاه تلخ ترند.»
کسی که پراتیِکا-
بوددها [کسانی که از نظر غایب اند][148]
(38) می شود، سپاس خود به جا می آورد، اما نسبت
به نفس خود. بودهیساتتوّا که نبرد را برده، غنیمت را در کف دارد، و از رحمت
الهی بهره مند است؛ می گوید:
« من این غنیمت
را به خاطر دیگران نثار می کنم» ـ ـ این از خود گذشتگی بزرگ کار را تمام و به کمال می رساند.
او منجی عالم است.
. . . . . .
بنگر! هدف فیض و طریق
طولانی پایان غم انگیزِ بس دور و درازی دارد. ای طالب غم، بدان که در سراسر دوره
های آینده توان انتخاب هم نداری! . . . .
اُم وّاجراپانیهوم.[149]
آوای
سکوت
پاره
ی دوّم
دو
طریق
هلنا
پ. بلاواتسکی
و اکنون، تو ای
معلم رحمت، طریق را به دیگران بنمای. بنگر، چگونه تمام طالبان تشرف، منتظران به صف
ایستاده اند؛ با همه نادانی در این تاریکی، آرزومندند دروازه ی قانون دلنشین به
روی آنان باز گردد!
سخن طالبان: ای استاد رحمت، آیا آموزه ی دل
را به ما نمی نمایی؟ [150](1) آیا از راهنمایی خادمان خود به طریق آزادی سر باز نمی زنی؟
نقل کلام استاد: طریق دو تاست؛ مثلث بزرگ
کمالات را، شش فضیلت است که جسم را به مثلث
دانستگی ها منقل می کند[151]
(2).
کیست آن که به آنها تقرب جوید؟
کیست آن که نخست به درون آنها راه خواهد
یافت؟
کیست آن که نخست
آموزه ی دو طریق را در حقیقت محجوبی که مربوط به سرّ دلِ است بشنود؟[152]
(3) قانونی، که یادگیری گذشت و ایثار است، خرد می آموزد، و افسانه ی اندوه و افسوس را فاش می کند.
افسوس، افسوس، تمام آنچه را انسان باید
داشته باشد و منشأ همه چیز است؛ یعنی، یکی شدن با نفس بزرگ را نمی داند؛ و آن که
به آن رسیده است، افسوس، آن بهره ای را که باید از آن نمی برد!
بنگر چگونه چون ماهی
که در امواج آرام منعکس است، دل های خرد و کلانی را می نمایاند که غم و اندوه را
می شناسند. دل آگاه، آینه ای است که کوچک ترین ذرّات هستی را منعکس می نماید، اما
افسوس که هر دلی آگاه نیست و تمام دل ها این توان را ندارند. افسوس، بهره مندان از
این نعمت بس معدود، و حتی همه ی آنها، از این سخاوت بی کران حقیقت نصیبی نبرده، به
حقیقت اعیان نرسیده، و به علم عدم پی
نبرده اند!
شاگرد می گوید: ای
حکیم، چگونه می توان به کمال رسید؟
ــ: طریق ها را
بجوی. اما، ای طالب، پیش از آنکه سفر بیاغازی. باید پاک شده باشی. [153]
پیش از آنکه گام برداری باید بتوانی صورت حقیقی را از صورت مجازی، ناپایدار را از
پایدار بشناسی. بالاتر از تمام اینها، یادگیری با «چشم» را
از آموزه هایی که آموزگار آنها جان، و «دل» است، تشخیص دهی. [علم حصولی را از علم حضوری تشخیص دهی]
آری،
جهالت در جایی دربسته و خالی از هوا جای دارد؛ در آن جا، از نغمه سرایی و پرواز
مرغ محبوس جان خبری نیست؛ و این مرغ غزلخوان، از فرط خستگی خفه و خمود و خاموش
نشسته؛ ،جان می سپارد.
اما
این جهالت از آن علمی که با چشم سر به دست می آید بهتر است؛ پس آن علمی را باید پی
گرفت، که منشأاش چشم دل است، و در روشنایی چراغ جان آموخته می شود.
بذرهای
خرد در فضای عاری از هوا جوانه نمی زنند و رشد نمی کنند. برای زندگی کردن و تجربه
درویدن، ضمیر، نیازمند تنفس و سکوت ژرف و مکانی آرام است، و الاّ به سوی الماس جان
[پروردگار اسرار] ره نخواهد برد[154]
(4). جاهایی را که در قلمرو مایاست
مجوی؛ فراسوی توهمات را بکاو، سات[155]
[حقیقت] (5) ازل و لم یزال را بجوی، و هرگز به القائات دروغین خیال اعتماد
مکن.
چون
ضمیر آینه ای است که منعکس می کند، پس غبار هم می گیرد[156]
(6). نسیم ملایم خرد جان طلب، که غبار توهم می زوداید. ای سالک، بکوش
تا دل و جان را یکی کنی.
از
جهالت دوری، و از توهم پرهیز کن. روی از فریبندگی های دنیا بگردان؛ به حواس خود
اعتماد مکن، آنها به تو دروغ می گویند. اما در درون جسم تو، که معبد عطوفت و تهی
از توهمات احساسی است، «آن انسان ازلی [نفس دوباره متولد، = خویشتنِ خویش یا صورت
باطن خود» را[157]
(7) بجوی؛ و چون آن را یافتی، به درون پایدار روی آر؛ که تو خود
بوددهایی[158]
[انسان نورانی] (8).
ای
هویخواه راستین، از تمجید بیرهیز، تمجید توهم آفرین است. جسم تو نفس حقیقی تو
نیست، بدان که نفس حقیقی تو جسم ندارد؛ و به این دلیل، نه تمجید آن را خوش آید، و
نه توبیخ در آن تأثیر گذارد.
ای مرید راه،
خود سپاسی برج بلندی را ماند، که دیوانه ای گرانسر بر فراز آن آمده، و در تنهایی
پرنخوت خود آن جا نشسته است؛ کسی جز خود او، او را نمی بیند.
قانونِ
راستین، فراگیریِ دروغین را، که خوشایند عاقلان نیست، به باد داده است. چرخ این
قانون برای همه، چه فروتن و چه مغرور، در چرخش است. « آموزه ی چشم»[159]
[بوددهیسم ظاهری] (9) از آن عوام، و «
آموزه ی دل» از آن نخبگان است. تکرار اولی با غرور توأم؛ اما بهره مندان از دومی،
سر فروتنی فرود آورده، و اقرار دارند که: « ببین، می دانم، چنان که می شنوم.» است[160]
(10).
ای
مرید راه، به « آموزه ی دل، » « غربال کننده ی بزرگ» می گویند.
چرخ
قانون راستین به سرعت می چرخد، و شب و روز آسیا می کند. پوسته های بی ارزش را
از دانه های زرین مجزا و آرد را
خالص می کند. این دستان کارماست که آن چرخ را می چرخاند؛ و ضربان قلب کارمیک است
که به صورت تغییرات جلوه می کنند.
آرد،
دانایی حقیقی؛ و پوسته، دانایی مجازی است. اگر خواهان نان خردی، آردی را که داری،
باید با آب زلال امریتاAmrita
[جاودانگی] خمیر کنی. اما
اگر پوسته ها را با شبنم مایا درآمیزی، جز برای کبوتران سیاه مرگ، که مرغان تولد،
انحطاط و غم اند خوراکی تهیه ندیده ای.
اگر
به تو گفته می شود ارهان شو باید از دوست داشتن تمام موجودات چشم بپوشی ـ ـ به
موجودات بگو گم شوند.
اگر
به تو گفته می شود آزادی را بیاب، باید از مادرت مننفر و به پسرت بی توجه باشی؛
پدرت را حاشا کنی و او را « خانه دار» بخوانی[161]
(11)؛ زیرا انسان و حیوان همه از گذشت دریغ می
کنند ـ ـ پس، آنان را بگو زبان خطای خود خاموش کنند. .
اگر
تیرثیکا ها [162]
، که زاهدان برهمنی هستند، تو را تعلیم نمودند، که گناه از کردار و برکت از بی
کرداری زاده می شود، آنان را بگو که سخت اشتباه
می کنند. ناکارآیی کردار انسان، و آن وارستگی که ذهن را از بندگی باز دارد،
به گناه و خطا می انجامند، و این « نفس های آسمانی*
را= [نفسی هایی که دوباره تولد می
یابند] نشاید. این گفتار « آموزه ی دل» است.
دهارما
[ قانون مقدس] « چشم»، تجسم ظاهری ، و عدم [ آنچه وجود حقیقی دارد] است.
دهارمای
« دل» تجسم بودهی [حق، عقل الهی] است.
چراغ
وقتی روشن می سوزد که فتیله ی آن پاک و نفت خالص داشته باشند. پس فتیله را باید
پاک کرد. اما شعله از این فرایند پاک کردن بی خبر است. « شاخه های درخت را باد
تکان می دهد، اما تنه ی درخت استوار نمی لرزد.
هم
کردار و هم بی کرداری، هر دو در تو جای می یابند، و چشم تو را آشفته، ضمیرت را
آسوده، و روحت را چون دریاچه ای فرانما می کنند.
آیا
می خواهی یوگی « دایره ی زمان» شوی؟ پس، ای سالک: ـ ـ
پس،
ایمان داشته باش که نباید در جنگلی تاریک، و در خلوت نخوت نشسینی، و از دیگران
ببری؛ زیرا تو آن حیاتی نیستی که در ریشه و گیاه جای گزیده، و آن عطشی نیستی که در
برف کوه های بزرگ فروکش کرده است ـ ـ باور کن، ای دلبسته ی طریق، اینها [که گفته
شد] راهنما تو به آزادی و عامل رهایی نهایی توست. [163]
گمان مبر که استخوان شکسته،
گوشت و ماهیچه ی پلاسیده، تو را با « نفس آرامت»، [که اصل« هفتم» است]، پیوند
خواهد داد (12). گمان مبر، که وقتی گناهان ناهنجار تو شکل
گرفتند برآنها چیره خواهی شد، ای قربانی سایه های خود [جسم فیزیکی خود](13)، وظیفه ی تو را طبیعت تعیین و انسانیت به
انجام می رساند.
خجستگان انجام
چنین کاری را تحقیر کرده اند. شیر قانون، پروردگار رحمت [بوددها]، با دریافت علت
حقیقی مرارت انسان، بلادرنگ راحتی خوشایند اما خودخواهانه ی وحوش آرام را واهشت.
از ارانیاکا Aranyaka [« من» یا« منیت» (14) به معلمی انسانیت رسید. بعد از جولای Julai [اعتکاف](15) نیروانا را یافت، آن گاه در کوه و دشت به
موعظه پرداخت، و در شهرها با قدیسین، انسانها و خدایان [انفساس روحانئی که « اروح
عالم تلقی می شوند](16) گفتمان برپا داشت.
کرداری
که با مهربانی کشت کن تا ثمرها بچینی. بی کرداری حتی اگر رحمت باشد، کرداری است در گناهی کشنده.
دانایان
چنین گویند.
اگر
از کردار روی بگردانی، آزاداه جان نگردی. لازمه ی رسیدن به نیروانا رسیدن به
خودشناسی است، و خودشناسی کردار عاشقانه ی کودکی است.
ای
طالب، چون کسی که از هیچ شکستی هراس
ندارد، و خواستار پیروزی هم نیست، شکیبا باش. با جان و دل ستاره ای را نظاره کن که
تو پرتوی از آنی(17)، ستاره ی
شعله وری که در ژرفناهای بی نور سر زمین های ناشناخته ی بی کردان ابدی می
درخشد.
چون
پایداری ابدی پایمردی داشته باش. سایه هایت [جسام فیزیکی] زندگی می کنند و محو می
شوند (18)؛ آن که در تو زندگی جاودانه دارد، همان که
در توست فقط او می داند، و دانایی
از آن اوست (18)، زندگی او ناپایدتر نیست: و آن انسانی است
که بود، هست، و خواهد بود، او هر گز در مضان زیان زمان نیست.
ای
مرید راه، اگر خواهی ثمر صلح و آرامش شیرین بدروی، در کشتزارهای آینده بذرهای صفا
بپاش، و درد های تولد را تحمل کن.
از
نور آفتاب به سایه بیا، تا جای بیشتری برای دیگران منظور داری. سرشکی که خاک تشنه
ی درد و غم را آبیاری کند، شکوفه ها و میوه های پاداش کارمیک به
بار می آورد. از تنور زندگی انسان و دود سیاه آن، شعله هایی زبانه می کشند، فقط
شعله های پالوده فراز می گیرند، و با نظارت چشم کارمیک، سر انجام ردای شکوهمند سه
پوشش طریق را می بافند. (20)
پوشش
های نیرماناکایا، سامبهوگا- کایا و دهارماکایا، Nirmanakaya, Sambhoga- Kaya, and Dharmakaya, ردای تعالی است. (21)
درست
است که با ردای شانگنا Shangna (22) می توان به نور جاودانه رسید. اما ردای
شانگنا به تنهایی نیروانا را نابود می کند؛ زیرا ایست تولدهاست، اما، ای سالک، رحم
و شفقت را می کشد. افسوس! بوددها
های کاملی که به شکوه دهارماکایا می رسند، دیگر مجاز نیستند انسان را برای رسیدن
به رستگاری یاری کنند. آیا انفاس کلی را می توان فدای نفس جزیی نمود؛
انسانیت، را نثار رفاه واحدها کرد؟
ای
که در بدایت راهی، بدان، این طریق باز است، و راهی است که به فیض خودخواهی منتهی
می شود؛ زیرا بوددهیساتتواس، « دل مقدس،» بوددها ها از رحم و شققت دوری می کنند.
گام
اول، زندگی کردن برای دیگران؛ و گام دوم، تمرین فضیلت های ششگانه (23) است..
نادیده
انگاشتن فیض ازلی برای خود، و کمک به رستگاری افراد انسان، عنوان خرقه ی فروتنی نیرماناکایا
ست؛ رسیدن به فیض نیروانا، اما چشم پوشی از آن، گام نهایی ـ ـ یعنی بالاترین گذشت
در طریق است.
ای
مرید راه، بدان که این طریق سرّی بوددهای کمال است [انسان کامل]، یعنی کسی که نفس
بزرگ خود را نثار انفاس ناتوان تر می کند.
با
این حال، اگر تو را دسترسی به بال های بس رفیع « آموزه ی دل» نیست؛ اگر تو خود
نیازمند کمکی یا از کمک به دیگران بیم داری، ـ ـ پس، دلی جبون داری، در این موضع
آگاه باش: و به « آموزه ی چشمِ» قانون قناعت کن. امیدوار بمان. اگر « طریق سرّ» «
امروز» تو را دستیاب نیست، « فردا = در تولدی دیگر» (24) در دسترس تست. بدان که هیچ کو.ششی، حتی
کوچک ترین ـ ـ چه در مسیر درست و چه در مسیر خطا ـ ـ از عالم علل محو شدنی نیست.
حتی دود به باد رفته بی ردیابی باقی نمی ماند. « کلمه ای ناگواری که در زندگی های
گذسته به زبان جاری شده است، نابود نمی شود و دوباره باز می گردد.»[164]
نه فلفل سیاه گلسرخ ببار می آورد، و نه ستاره ی سیمین یاسمین زیبا را به خار و خس
مبدل می شود. .
تورا
توان آن نیست که از « امروز» برای « فرادی» خود فرصت هایی بیافرینی. در « سفر بزرگ
[دوره ی کامل وجود در یک « روند»]، » (25) عللی که در هر ساعت کاشته می شوند هر کدام
ثمر اثرات خود را درو می کنند، زیرا قانون استواری که حاکم بر عالم است. جاروی
نیرومند کرداری که هیچ گاه خطا نمی کند، زندگی های سعید و شقی، زاد و رود کارمیک
همه ی اندیشه ها و کردارهای گذشته را می روفد.
پس، ای آن که
دلی شکیبا داری، از حسناتی که برای تو در انبان دارد هرچه بیشتر توشه بردار. شاد و خرّم و نسبت به سرنوشت خویش راضی، وآسوده
خیال باش. چنین است کارمای تو که کارمای دوران تولدهای تست، عاقبت آنانی، که، در
درد و غم خویش، با تو تولد می یابند، و از زندگئی تا زندگی دیگر شادی می کنند یا اشک
می ریزند، با کردار های گذشته ی تو پیوند خورده است. . . . . .
.
و
تو « امروز» برای آنان، و آنان « فردا» برای تو کار می کنند.
این ثمری است که
از غنچه ی گذشت تو، و گذشت نفس کلّی به بار نشسته، که ثمر شیرین آزادی نهایی را
نیز به بار می نشاند.
برای
از میان برداشتن سرنوشت شوم، آن که به علت ترس از مارا از کمک به دیگران دوری می
کند، کسی است که می ترسد در خدمت نفس کلّی باشد. زائری که اعضای خسته ی بدن خود را
در آب جاری خنک می کند، اما از ترس جرأت شیرجه رفتن در جریان آب را ندارد، در
مخاطره ی تلف شدن از گرماست. بی کرداری ناشی از ترسِ خودخواهی نتیجه ای جز بد یمنی ندارد.
مؤمن
خود خواه بی هدف زندگی می کند. انسانی که در زندگی تکلیف خود را به انجام نرساند ـ
ـ زندگی بیهوده ای دارد.
چرخ
زندگی را پی گیر، چرخِ وظیفه را نسبت به نژاد و قوم دنبال کن، و همانسان که به
خوشی ها دل بسته ای به دردها نیز
توجه داشته باش. قانون پاداش کارمیک را کاملاً منظور بدار. برای تولد بعدی خود را
به کمال نزدیک کن.
اگر
توان آن نداری خورشید شوی، سیّاره ای فروتن باش، آری، اگر ناتوانی چون خورشید
نیمروز بر فراز کوه پوشیده از برف مصفای ازلی شعله ور شوی، پس، ای سالکی که درراهی
Neophyte
، مسیری خاضعانه تر را برگزین.
«طریق» را به دیگران بنمای ـ
ـ حتی برای عامه ی مردم ـ ـ چون ستاره ی غروبی باش که راهگشای کسانی است که در
تاریکی راه خود را طی می کنند ـ ـ راهی که چندان روشن، و پیدا نیست.
به
میگمار( مریخ، نماد چشم) Migmarبنگر که چگونه رنگ سرخ اش چشم او را
می پوشاند و زمین خفته را می روفد. هاله ی آتشین « دستِ» مهاگپا Lhagpa (عطارد) را نظاره کن که عشقی ایمن بر سر
پارسایان خود می گستراند. اکنون هر دو خادمان نییما Nyima (خورشید) هستند (26) که در غیاب او ناظران بی صدای شب می باشند.
با اینکه هر دو در کالپاس [دوران های] گذشته نییمای درخشانی بودند، و بسا که در
«روزهای» آینده دوباره به خورشیدی تازه ای مبدل شوند. غروب و طلوع قانون کارمیک هم
در آینده چنین خواهد بود.
ای
سالک، تو نیز چنین و چون آنان باش. به زائر خسته نور و راحتی ارزان دار، و او را
که کمتر از تو می داند دریاب؛
کسی که در بینوایی مشقت بار خود از فرط گرسنگی به نان خرد و نانی که سایه [جسم] از
آن تغذیه می کند، نیازمند است، و بی استاد، به امید تسلا نشسته، تو قانون را به او
گوشزد کن.
او
را بگو، ای طالب، آن که از پس غرور و خودنگری اکنون خدمه ای در بند پاکبازی است؛ و
کسی که دلبسته ی هستی است، هنوز هم در برابر قانون، باید چون گُلی دلنشین در زیر
پای شاکیا- تهوب- پا Shakya-Thub-pa (بوددها) صبورانه سر تسلیم فرود
آرد، تا به این تولد سروتاپاتتی Srotapatt [کسی که وارد مسیر نیروا
شده است](27) راه یابد. بسا که خواهان خاضعِ کمال هم گرفتار هجران گردد، و از
مقصد بسیار دور افتد، اما چون گام نخست را برداشته، و در جریان قرار گرفته است، چه
بسا که به بینایئی چون عقاب کوهستان، و شنیداریی بسان کبوتری ترسو دست یابد.
ای
طالب، او را بگو که ایثار او را دانایئی به ارمغان آورد که در تولدهای پیشین از آن
او بود. بدان بینایی و شنوایی باطن در تولدی کوتاه به دست نمی آیند.
اگر
خرد مند شدی، فروتن باش.
اگر
خداوند خرد شده ای، بازهم فروتن باش.
چون
اقیانوسی باش که تمام جوی ها و نهر را در آن می ریزند. و با عظمتی که دارد بدون
توجه به آنها آرام و ساکن برجای استوار است.
نفس
خود را با نفس الهی مهار کن.
و
نفس الهی را با ابدیت بمرزان.
آری،
بزرگ کسی است، که هوس ها را بکشد.
و
از او بزرگ تر کسی است، که دانایی نفس او در نفس الهی مستحیل شده باشد.
دریاب
که نفس پست تر نفس والاتر را نیالاید.
راه به آزادگی
نهایی در نفس تست.
آغاز
و انجام آن بیرون از نفس [اماره] است (28).
مادر
تمام نهرها فروتن و از تمجید انسان بی نیاز است، منظر مغرور تیرتهیکا Tirthika
؛یعنی، صورت انسان اگر چه مملوّ از آب های شیرین امیرا Amrita
ست در نظر نادانان خالی می نماید.
ارهان ها [
کسانی که از بند زمان و مکان آزادند] و حکیمانی که ژرف بینی بی کران دارند (30) چون شکوفه های درخت اودومبارا Udumbaraنایاب
اند. ارهان ها با گیاه مقدس نه و هفت ساقه (31) در ساعت نیم شب پا به عرصه ی وجود می
گذارند، این گُل مبارکی که در تاریکی شکفته و شکوفا می شود، و همنشین شبنم پاک
است، در آغوش یخ زده ی بلندی های کوهستان پوشیده از برفی آرمیده، که هیچ گاه پاهای
آلوده به گناه آن را نوردیده است.
ای
سالک، هیچ ارهانی یکی از زاده های زمانی نیست که اشتیاق اولین روح برای آزادی
نهایی آغاز می شود. با این حال، ای سالک دلواپس، هیچ دلیری خودسرانه داوطلب مبارزه
ی جانکاه زندگان با مردگان [نفس روحانی با نفس اماره] نیست(32)،
درستی هیچ تجدید قوایی را برای ورود به طریقی که به این میدان مبارزه می
انجامد نباید مردود دانست.
چون
یا پیروز می شود، یا شکست می خورد.
آری،
اگر پیروز شود، نیروانا از آن اوست. پیش از آنکه سایه اش را [جسم فیزیکی را] که ردایی ناپایدار است از دوش خود بردارد، از
آن علتی که باردار نگرانی است و همزاد درد بی درمان است ـ ـ افتخار بزرگ و مقدس
بوددها به ارزانی می شود.
و
اگر شکست خورد، شکستش بیهوده و بی ثمر نیست؛ زیرا دشمنانی را که در آخرین نبرد از
پای درآورده است در تولد دیگری که خواهد داشت از سر راه خود برداشته است.
اگر
به نیروانا نرسیدی، یا غنایم نبرد را از دست ندادی (33)، مگذار ثمر کردار و بی کرداری انگیزه ی تو
گردند؛ تو اکنون قلبی بی باک داری.
ای
آن که غم را در سراسر دوران ها خواستاری، بدان کهبودهیساتتواBodhisattva آزادگی را تا رهایی
از بدبختی های « زندگی سرّی» (34) تأمین نموده است، به این آزادگی « افتخار
سه باره» می گویند.
ای
مرید راه، طریق یکی است، اما در انتها، به مرحله ی دو سویه ای منتهی می شود که
چهار و هفت دروازه را آشکار می کند. در انتهای یک سو ـ ـ فیض فوری، و در انتهای
دیگری ـ ـ فیض متفاوت است. هر دو پاداش نیکی هستند: انتخاب با تست.
این
طریق یکتا دوراهی می شود، که یکی آشکار [تقدیس] ودیگری سرّی [مقدس](35). است. اولی به مقصد می رسد، دومی به قربانی
کردن خود می انجاند.
وقتی
که ناپایدار فدای پایدار شود، نعمت توراست: قطره به جایی باز می گردد که از آن جا
آمده است. طریق باز به تغییر بی تغییر ـ ـ نیروانا، عطمت مطلقیت منتهی می
شود، فیضی که فراسوی اندیشه ی انسان است،
بنابراین،
طریق اول آزادگی است.
اما
طریق دوم ـ ـ ایثار است، و به این علت به آن « طریق غم » می گویند.
طریق
سرّ ارهان را دچار غم دماغی ناگفتنی ای می کند، غمی که برای مردگان زنده [کسانی که
از حقایق باطنی بی بهره اند] متحمل می شود، (36)، و برای آنانی که دچار غم کارمیک هستند،
وافسوس می خورد، ثمر حکیمان کارما هرگز ایستا نیست. زیرا منقول است که : « تمام
علت ها را به دوری گزینان بیاموز؛ ریز موج اثر، مانند بزرگ موج مد، مسیرش را می
نمایاند.»
به
محضی که به مقصد « طریق باز» برسی، او تو را به پس زدن جسم بودهیساتتویک
هدایت می کند و تو را وامی دارد تا وارد حالت سه گونه ی شکوهمند دهارماکایا(37) Dharmakaya شوی که همیشه محور
عالم و آدم است.
« طریق سرّ» به فیض
پارانیروانیک در پایان کالپاهای [ دوران های] بی شماره نیز منتهی می شود؛
نیرواناهایی که حاصل رحم و شفقت بیکرانِ عوالم ناپایدار مغفول هستند در آنها گم شده اند.
اما
گفته اند « آخرین بزرگ ترین است،» سامیاک سامبوددهاSamyak Sambuddha
استاد کمال، به خاطر رستگاری عالم، در آستانه ی نیروانا، که حال صفای مطلق است،
نفس خود را قربانی کرد.
. . . . . .
اکنو.ن
که از هر دو طریق آگاه شدی. ای که جانی مشتاق داری، زمانی که به پایان راه رسیده و
از هفت دروازه گذشته باشی، تو نیز انتخاب خواهی کرد. ضمیر تو روشن است. دیگر اندیشه های وهمی به دست و پای تو نپیچیده اند،
چون همه چیز را آموخته ای. حقیقت، در برابر تو عریان ایستاده و به تو خیره می
نگرد. او می گوید:
« آری، ثمرات آرامش و آزادگی نفس شیرین اند؛
اما میوه های تکلیفی که به خاطر همنوعان ایثارمی کنند و رنج می کشند گاه بس شیرین
تر از این، و گاه تلخ ترند.»
کسی
که پراتیِکا- بوددها [کسانی که از نظر غایب اند](38) می شود، سپاس خود به جا می آورد، اما نفس خود. بودهیساتتوّا را که در نبرد
پیروز شده ، وغنیمت ها را به چنگ آورده است، جزیی از رحمت الهی می داند؛ او می گوید:
«
من این غنیمت را به خاطر دیگران نثار می کنم» ـ ـ این از خود گذشتگی بزرگ، کار را
به کمال اتمام می کند.
او
ناجی عالم است.
. . . . . .
بنگر!
هدف فیض و طریق طولانی؛ و با غم پایانی بس دوری همراه است. ای طالب غم، در
سراسر دوره های آینده حتی توان
انتخاب هم نداری! . . . .
اُم
وّاجراپانیهوم.
آوای
سکوت
پاره
ی سوم
هفت
دروازه
هلنا
بلاواتسکی
« استاد [165](1) انتخاب کردم، من تشنه ی خردم. اکنون حجاب را از مقابل طریق سرّ
بر دار و مرا مشرب بزرگ تر[166]
یانا (2) بیاموز. خادم تو این جا آماده ی راهنمایی تست.
ای سالک صادق[167]
(3)، خود را آماده ساز، زیرا تو را باید که تنها به سفر روی. استاد
فقط راه را به تو می نمایاند. طریق برای همه یکی است، اما وسیله ی رسیدن به هدف
برای زائران متفاوت.
ای صاحب دل بی غش، کدامین راه را انتخاب
خواهی کرد؟ سامتان، [تمرکز][168]
(4) به شیوه ی «آموزه
ی چشم» را که مراقبه ای چهار مرتبه ای است، یا راه پرامامیتا ها[169]
را (5) که شش دروازه ی فضیلت دارد و به بودهی و پراجنا، هفتمین گام خرد،
منتهی می شود؟
طریق ناهموار چهار مرتبه ای مراقبه، شیبی
تند و پر پیچ خم است. رفعت کسی که قله ی بلند آن را درنورد سه چندان است.
سرا بالایی راهی
که به سوی بلندی های پارامیتا می انجامد بس تیز تر از اینهاست. پس باید با همتی
استوار عازم راهی شوی که هفت دروازه دارد، و نیروهای بی رحم و مکاری از هفت دژ
استوار آن پاسداری می کنند.
ای مرید راه، دل قوی دار، قانون طلایی را مد
نظر داشته باش. چون از دروازه ی سروتاپاتتی[170]
(6) [که ساحل اقیانوس نیروانیک] است گذشتی، « کسی هستی که در جریان
رود افتاده ای»؛ وچون پای از بستر رود نیروانیک در این زندگی یا زندگئی در آینده
بیرون بردی، اراده ای شکست ناپذیر داری.
ای سالکی که اکنون به سوی خرد خداگونه گام
بر می روی، با چشمی باز آنچه را پیش چشم تست، نگاه کن؟
« درون لایه های این
ردای تاریکی را که ژرفنای اجسام را پوشانده است،بررسی کن. پروردگار نیز، این
مشاهده را عمیق می کند؛ او در نهان امواج دست های تست. سایه حرکت می کند، و مانند
ماری که حلقه زده بود، حلقه ی خود را باز می کند. . . . بزرگ و فربه می شود و آن
گاه در تاریکی ناپدید می گردد.
اما این سایه ی تاریکی
گناهانت تست که در کنار راه تو گسترده شده است.
آری، ای استاد، من طریقی
را می بینم؛ که پایش در مرداب، و قله هایش در نور باشکوه نیروانیک است. و اکنون
دروازه هایی را در راه سخت و پر از خاری می بینم که در راه که به گنیانا[171]
(* دانایی، و خرد)
می رسد، اما به تدریج تنگ می شود.
ای سالک، درست می
بینی. این دروازه ها طالب را از پهنای آب ها به « ساحل دیگری (که آستانه ی
نیرواناست» راهنمایی می کنند[172]
(7).
1-
دانا[173] ، کلید نیکخواهی و عشق جاودانه.
2- شیلا [174]SHILA کلید هماهنگی در کلام و کردار، کلیدی که علت و
معلول را متوازن می کند، وجای بیشتری برای کردار کارمیک باقی نمی گذارد.
3- کشانتی[175] ، صبر جمیلی که هیچ چیزی آن را به هم نزند.
4-وّیراگ [176]، بی تفاوتی
نسبت به خوشی و ناخوشی، توهم مغلوب، و فقط حقیقت مدرَک است.
5 - وّیریا
[177] ، انرژی خالصی که با تلاش راه خود را،
بیرون از باطلاق دروغ های ناسوتی، به حقیقت لاهوتی می یابد،
6- دهیانا[178] ، که چون دروازه ی زرینش گشوده شود نارجُل[179]
[* قدیس، ولی] را به قلمرو سات [حقیقت] و مکاشفات
بی وقفه هدایت می کند.
7 -
پراجنا[180]
، کلیدی که آن از انسان،
خدایی می سازد، و از او بودهیساتتوّا ،[181]
پسر دهیانیس [182]
خلق می کند. کلیدهای زرین دروازه ها چنین می کنند.
ای آفریننده ی
آزادی خویش، پیش از آنکه به آخرین دروازه نزدیک شوی، باید این پارامیت ها را ـ
یعنی، فضیلت های متعال شش و ده را ـ در مسیر طریق خسته کننده ملکه ی ذهن خود کنی. زیرا،
ای مرید راه! پیش از آنکه مناسب دیدار رو به روی معلم خود، استاد نور در نور خود
شده باشی، تو را چه گفته شد؟
پیش از آنکه به بزرگ ترین دروازه نزدیک شوی
باید یاد گرفته باشی جسم خود را از روان خود جدا، سایه [جسم] را زایل و در ابدیت
زندگی کنی. برای رسیدن به این هدف باید در همه ی اشیا نفس بکشی، همان گونه که تمام
آنچه به تو می رسد، در تو نفس می کشند؛ یعنی احساس کنی در تمام اعیان سکنی گزیده
ای، و تمام اشیا در تو اسکان گرفته اند.
مگذار حواس تو ضمیر تو
را به بازی گیرند.
نفس خود را از نفس
کلّ مجزا مکن؛ چون قطره ای درون اقیانوس غرق شو.
و تو این چنین با تمام
زندگان تمام و کمال هماهنگ خواهی شد، انسان ها را چنان دوست بدار که گویی برادران
همشاگردی، و مریدان یک معلم، و پسران یک مادر مهربان هستید.
معلمان بسیار، اما
استاد روحانی یکی است[183]
(8). آلایا، روح کلّ، در استاد تو چون پرتو زنده ای در تست. با روح
همنوعان خود زندگی کن، چون همه در روح کلّ زندگی می کنند.
پیش از آنکه در آستانه
ی طریق بایستی، پیش از آنکه از بزرگ ترین دروازه بگذری، باید از این دو یکی را
بگزینی؛ یعنی، نفس خود را قربانی نفس کلّ کرده باشی، و انتاسکارانا[184]
(9) ـ ـ « راه» فی مابین را از سر راه برداشته باشی.
باید آماده ی پاسخگویی به دهارما باشی، که
قانون مؤکد است، صدایش در اولین، و در ابتدایی ترین قدم، تو را مخاطب قرار می دهد،
و می گوید:
« ای آن که امیدهای
بلند داری، آیا تمام قواعد را رعایت کرده ای؟»
«آیا دل و ضمیرت را با
دل و ضمیر تمام افراد انسان همنوا کرده ای؟ زیرا همانسان که تمام صداهای طبیعت
صدای غرای رود مقدس را منعکس می کنند[185]
(10)، همان گونه هم باید دل کسی که « وارد رود
[مقدس] می شود، » برای پاسخ دادن به آه و
اندیشه ی تمام
آنانی که زنده اند و نفس می کشند، به لرزه درآمده باشد.
بسا که مریدان به سیم
های انعکاسی انسانیت وینا Vina وصل شده باشند؛ که همان
آوابرگردان، یا دستی است که آنان را به نَفَسِ روح اعظم عالم واصل می کند. هر سیمی
که نتواند خود را با استاد همساز کند، و با این هارمونی دلنواز به دیگران پاسخ
گوید، بریده و دور انداخته خواهد شد. این قضیه در مورد تمام اذهان مشترک لانو-
سراوّاکا ها[186] . (سالکان) صدق می کند. آنها هم
باید با ذهن اوپادیا [187] هماهنگ شوند ـ ـ یعنی با روحی که
روح الارواح است یکی شوند، و الاّ بریده خواهند شد.
« برادران سایه» ـ ـ قاتلان جان های خود،
قبیله ی مرده ی داد- دوگپا [188]
(11) چنین کنند.
ای طالب نور، آیا وجود خود را با درد بزرگ
انسانیت هماهنگ کرده ای؟
اگر کرده باشی؟ . . . به درون آ. با این
حال، پیش از آنکه به طریق هراسناک غم پا گذاری، آیا دروازه های راه خود را خوب شناخته ای؟
مسلح به سلاح دلسوزی، عشق و رحم لطیف، در
برابر دروازه ی دانا[189]
Dana
، که در آستانه ی طریق قرار دارد، در امانی،
. . .
. . .
ای زائر سعادت! بنگر.
دروازه ای که در پیش روی تست رفیع و وسیع است، و به نظر سهل الوصول می آید. راهی که به آن جا منتهی می شود مستقیم
و هموار و سرسبز است. روشنایی آفتابی را ماند که در ژرفای جنگل تاریک می تابد،
نقطه ای از زمین است که بهشت امیتابها را منعکس می نماید. در آن جا، بلبلان امید و
پرندگان پرتو افشانی فرود آمده، روی جوانه های سبز نشسته برای زائران نترس نغمه
های پیروزی می سرایند. آنها سرود پنج فضیلت بودهیساتتوا، که منشأ پنج مرتبه ی
نیروی بوددهی، و هفت مرتبه ی دانایی است،
سر داده اند.
پیش برو! چون کلید
داری، در امانی.
و راه به دروازه ی دوم
نیز سبر و خرم، اما تا قله ی صخره آن سرابالایی و پر پیچ خمی است. مه های خاکستری
بر بالای بلندی های سخت آن فراز آمده، و تاریکی فراسوی آنها در بر گرفته است. هرچه
سالک پیش می رود، نغمه ی امید در گوش دل زائر ضغعیف تر شنیده می شود. ترس ناشی از
شک بر او سایه می افکند؛ و گام های او سست تر می شوند.
ای طالب! به این
موضوع، و از ترسی که بر تو مستولی می گردد، آگاه و هشیار باش، ترسی که چون بال های
بی صدای خفاش، بین مهتاب روح و هدف بزرگ تو
سایه افکنده، و از دور سوسو می زند.
ای مرید راه، ترس
اراده را می کشد و انسان را از کردار باز می دارد. اگر از فقدان فضیلت شیلا باشد،
پاهای زائر از ناهمواری ریگ های کارمیک این راه سنکلاخ تاول می زنند.
ای طالب، ثابت قدم باش. در ذات کشانتی [صبر،
یکی از کلیدهای زرین] روح خود را شست و شویی کن؛ چوان اکنون به دروازه ی آن نزدیک
می شوی، که باب نستوهی و شکیبایی*
است.[190]
چشمانت را مبند، و
دیده از دیدار دورجه [سلاح تقدیسی که در دست خدایان= ارواح طیبه، برای حافظت از
انسان است.][191]
برمدار(12). انسانی که به وّیراجا [192]
(13) [احساس
بی تفاوتی مطلق نسبت به خوشی و درد] نرسیده باشد، آماج تیرهای مارا ست.
هشدار که نلرزی. ترس
کلید کشانتی را می پوساند: کلید پوسیده قفل گشا نیست.
هرچه پیش تر روی، دام های بیشتری می بینی.
راه نمای این راه فقط آتش جرأت است که آن را روشن می نماید، و این آتشی است که در
قلب زبانه می کشد. هرچه جرأت بیشتر، پیشرفت سریع تراست. و هرچه ترس بیشتر باشد،
قوام آن آتش کمتر می شود. تنها این آتش
روشنگر راه است. درست همانسان که در پی پرتو آفتاب بی دوامی، که بر فراز برخی کوه
های بلند می درخشد، تاریکی شب در راه است، ترس نیز نور دل را تضعیف می کند. و اگر
این نور نماند، دل تو نیز سایه ی تاریک و ترسناکی بر پهنه ی راه می گستراند، و گام های تو را به
سوی مقصد سست می کند، و می لرزاند.
ای مرید راه، از این سایه ی مرگبار آگاه
باش. هر نوری هم که از فراز روح بتابد تاریکی این نفس پست را پس نمی زند، مگر
اینکه تمام تفکرات خودخواهی از آنجا گریخته باشند، و زائر با یقین بگوید: « من این
قالب گذرا را شکسته؛ من این علت را از سر راه برداشته ام، آن گاه با زوال سایه ها
اثرات آنها زایل می
شوند.»
زیرا آخرین نبرد، نبرد
نهایی بین نفس علّی و نفس سفلی درگرفته است، رزم بزرگ در رزمگاه درگرفته است، و
نبرد دیگری در بین نیست.
اما چون از دروازه ی کشانتی گذشتی، گام سوم
را برداشتی. جسم برده ی تست. اکنون برای گام چهارم آماده شو، که دروازه ی تردیدی
است که باطن انسان را به دام می اندازد.
پیش از آنکه به دروازه نزدیک شوی، پیش از
آنکه دست به سوی کلون دروازه دراز کنی، تو را باید تا تمام دگرگونی های روانی را
که نفس درگیر آنها بوده فراخوانی و تمام سپاه شور و هیجان اندیشه های زیرکانه
وفریبکار را از دم تیغ بگذرانی، و ناخوانده درون معبد درخشان جان جای گزینی.
اگر آنها تو را نکشته
باشند، پس تو باید بی درد سر تمام خلاقیت خود را، فرزندان اندیشه های نادیده،
ناملموس تو، که دور محور انسانیت می گردند، و زاد و رود وراث انسانی و تباهی های
زمینی هستند، همه را بسازی. تو باید تهی های پرنما، و پرهای تهی نما را بررسی کنی.
ای طالب بی ترس، ای آن که سایه های برونی را دریافته ای، به ژرفنای دل خویش بنگر،
و جواب بده، آیا در خود چنین توانی سراغ داری؟
اگر تو چنین قدرتی نداشته باشی، پس گم شده ای هستی.